اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
اینم شده داستان عشق آدما به هم
یعنی چیزی كه خودشون فكر می كنن عشقه یا اسم دیگه ای براش پیدا نمیكنن
اولش كه كلی آه و ناله س كه طرف محل نمی ذاره و درك و شعور نداره كه بفهمه چقدر دوسش دارن
بعد شروعی که همراه با یه سرخوشیه...
میانه ی راه و باز هم سرخوشی و شادی از رسیدن...
پایان غم انگیز و مجددا آه و ناله...
یه سیر تکراری از "باش" که به "هست" می رسه و عاقبت به "بود" ختم می شه...
خیلی مسخره س با كلی كم و كسری و لطمه های روحی جبران ناپذیر
نمی خوام هیچوقت تجربه ش كنم
لااقل این مدلی ، نه
هرچند...
اگر بخوام هم نمی شه