Info
مشاور خانواده

یه زمانی میرسه كه مخ خود آدم فتوا نمیده كه چیكار كنه
بعد از اونجایی كه زندگی مدرن شده باید رفت پیش كسی كه فكر میكنه یخورده بارشه و ازش مشورت خواست و بابت این مشورت حق المشاوره هم داد (كه البته ما مهمون بودیم)
در همین راستا آدمیزاده با خاله لیلا تو پارك لاله قرار میذاره و از اونجا میرن یه مركز مشاور خانواده كه در جهت ازدواج و تشكیل خانواده و تشكیلات خانواده به صورت جدی جدی حرف بزنن كه بعدا مثل این سریال هزار راه نرفته نشه و كار به طلاق بكشه!
خب به قول خاله لیلا شاید مقصد این بود كه یه مهر تاییدی بخوره رو من كه فكر نكنم آلوچه ی غیربهداشتی هستم و خودم هم مطمئن بشم ISO4001 دارم و با استقامت و قوت قلب پیش برم
به قول مامان هم روانشناسی كه یه روزه وقت بده روانشناس نیست
شایدم از قبل این سناریو نوشته شده بوده و ...

به هر حال از اونجایی كه دفعه ی اولمون بود یه كم جالب بود
در رو باز كردیم و با آقای دكتری مواجه شدیم كه مثل جولیا رابرتز نیشش باز بود و سعی میكرد لبخندش تا بناگوش ادامه داشته باشه
بعد دهان گشودیم به نطق كردن و مشكلاتمون رو گفتیم و جناب دكتر رو هر كدومش یه نظری داد
یعنی فقط یخورده بیشتر تشریحش كرد وگرنه خودمون كه همش رو میدونستیم
كار ایشون فقط این بود كه مشكلات رو طبقه بندی كرد
بعد شروع كردم رو هر كدومش باهاش بحث كردن
اصلا یجورایی با اینكه ممكنه حرف طرف رو قبول داشته باشم ولی همینكه اسمش روانشناسه یا دكتره ، آدم خوشش میاد یا بذارش سركار یا باهاش اونقدر بحث كنه تا قانعش كنه و دماغش رو به خاك بمالونه!
جناب دكتر هم زیاد بدشون نیومده بود از حرف زدنم و شرط میبندم امروز داره حرفای منو به مراجعه كننده ی بعدیش تحویل میده و ازش پول در میاره
ما كه كپی رایت برای حرفامون نذاشته بودیم

اما در كل مفید بود و به جهاتی یه سری دلگرمی ها داد
میشه گفت باز هم باب معرفتی از در شناخت باز شد
هم از این جهت كه فهمیدم هیچی برای شروع یه همچین زندگی ندارم
هم اینكه خیلی خوب میتونم نطق كنم
هم اینكه كوه مشكلات اونقدر كمر شكنه كه دوست داشتن این وسط نابود میشه
هم اینكه رانی پرتغالی ته مزه ش یه كم تلخه
هم اینكه من خاله لیلا را دوست میدارم اگرچه كه بگوید من پسر خوبی هستم ولی معلوم نیست مرد خوبی از آب دربیایم!
هم اینكه وقتی رسیدم خونه در جهت اینكه كجا بودی و چیكار میكردی یه جلسه با حضور من و پدر و مادر تشكیل شد و از سیر تا پیاز ماجرا مجددا توضیح داده شد و اینكه با خاله لیلا رفته بودیم مركز مشاوره خانواده در جهت اینكه آیا ازدواج چیست؟!!!؟
بعد آقای پدر اذعان داشتند كه من دیرم شده و هجده سالگی باید نیمه ی گمشده ام را می یافتم ولی به دلیل مشكلات فرهنگی سیاسی اجتماعی باید ادامه تحصیل بدهم تا یك زمانی كه دستم به دهانم میرسد و موعدش برسد
در ادامه ایشان با صلابت جوابهای دندان شكنی به ما دادند و همان كوه مشكلات را درون خورجین ریخته و روی كول ما انداختند و كمرمان را شكستند و در آخر از وضعیت به وجود آمده اعلام نارضایتی كرده و هردوی ما را به آدم شدن دعوت كردند غافل از این نكته كه یكی از ما حوا می باشد

خلاصه اینكه خیلی خوبه كه بدون اینكه روی بوم بغض آلود ابر نقش یه خاطره رو بكشم میام اینجا و ادای یه آدم شاد رو درمیارم و یه عده ی نه چندان كم هم میخونن و فكر میكنن كه ...

هیچی بیخیال

هنوز هم رقصان می گذرم از آستانه اجبار
شادمانه و شاكر
از بیرون به درون آمدم
از منظر
به نظاره
به ناظر
نه به هیأت گیاهی ، نه به هیأت پروانه یی 
نه هیأت سنگی و نه به هیأت اقیانوسی ؛
من به هیأت ما زاده شدم
به هیأت پر
شكوه انسان
تا در بهار گیاه به تماشای رنگین كمان بنشینم
غرور كوه را در یابم و هیبت دریا را بشنوم
تا شریطه خود را باز شناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم
كه كارستانی از این دست
از توان درخت ، پرنده و صخره و آبشار
بیرون است

مهم اینه كه تا یه مدتی شیوه ی زندگیم عوض میشه
پروفایل اوركاتم رو هم با دو تا از وبلاگا دلیت كردم
فعلا هم حال و حوصله ندارم تا ببینم چی میشه
این وسط با این حال خراب بدجوری هوس كردم نی نامه مولانا رو وقتی كه نی ام رو بغل كردم بخونم
اگر لب روی لب نی بذارم و نفسم رو بدم تووش صدای در و دیوار هم در میاد
پس فقط نی نامه رو می خونم

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر كسی كو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بد حالان و خوشحالان شدم
هر كسی از ظن خود شد یار من
و ز درون من نجست اسرار من
سرّ من از ناله من دور نیست
لیك چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیك كس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر كه این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزه ای
چند گنجد قسمت یک روزه ای
کوزه چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر د’ر نشد
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از هم زبانی شد جدا
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت
جمله معشوقست و عاشق پرده ای
زنده معشوقست و عاشق مرده ای
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی پروای او
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس
عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود
آینت دانی چرا غماز نیست
زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست

امیدوارم یه روزی به جایی برسم كه زنگاری نباشه

 


نوشته جناب Lord در تاریخ: August 18, 2004 4:25 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/449