Info
معادله ی نابرابر من و تو (او)

اصل اول زندگی اینه كه به هرچی ور بری بهش وارد میشی
كامپیوتر و برنامه های كامپیوتری و مسئله های ریاضی هم از این اصل كلی مستثنی نیستند
فقط یه كم باید پشت كار داشت و همت كرد

اما امروز صبح سه شنبه س و یه پرواز از تهران دارم به neverhood سبز كه خیلی اولش سخته
هر چند نباید باشه ولی هست
فقط یجور ناجوری یاد یاور همیشه مومن افتادم
تا دو سال پیش شاید بهش میخندیدم و یاد این فیلمای رومانس میوفتادم كه ملت برای همدیگه موف موف و فین فین میكنن و زرتی اشكشون در مشكشونه و آی تو منو كشتی و این حرفاس
اما الان یجورایی جریانش فرق میكنه
البته هنوزم از اون خبرا نیست چون یه سندرمی دارم به اسم "من با بقیه فرق میكنم" و خیلی نادر و البته بدخیم تشریف دارن ولی در هر حال آدمیزاده باید بعضی وقتا یه چیزایی رو هم رعایت كنه كه نگن مثل این ترمیناتور خیلی كافوره!!
anyway همیشه واقعیت چیز دیگه اییه
یعنی باید اعتراف كنم؟
آره بزرگترین اشتباهی كه ممكنه یه آدمی مثل من تو زندگی مرتكبش شده باشه اینه كه تو یه تصمیمای خاصی به جای اینكه با قلبم فكر كنم با مغزم فكر كردم و برای همینم آخرش ...
فقط یه چیزی
اگه باشی یا نباشی      
تو رفیقی ، جون پناهی
یاور همیشه مومن         
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت   
برای من شده عادت
وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی همسایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
به تنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده ی شب رو دریدی
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه
هر جای دنیا که باشه
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود

دیگه از این به بعد چیزی برام عادت نمیشه
فراموش چرا  ولی عادت نه
آدم وقتی یه چیزای با ارزشی رو از دست میده سعی میكنه فراموششون كنه
تو همین حین خودش هم فراموش میشه و دیگه نیست
این خود وقتی فراموش بشه نتیجتا چیزایی كه احتیاج داره هم فراموش میشه
تو رو فراموش میكنم پس خودم هم فراموش میشم
اینو شاید بعدها بفهمی كه چه محبت بزرگی در حقم كردی بابت فراموش كردن خودم
اما من و تو و رابطمون
نهایتا به یه نتیجه ی شاید نه محتوم ، ولی محتمل ، مختوم شد
یه معادله ی نا برابر معمولا اینجوری میشه دیگه
شایدم همونیه كه گفتم و باید دل رو به دریا میزدم و با قلبم فكر میكردم
خب ما كه دریا نداریم و مشكل بعدی هم اینه كه من نمیتونم زیاد با قلبم فكر كنم چون بهش فشار میاد و یهویی منجر به خودكشی میشه
به هم خوردنش هم عین بودنش بود
یه رابطه ی دو طرفه س ولی مساوی نیست
اما كاش بود ...
خب مهم اینه كه تموم شده و بنده به مدت نا معلوم بیست سال بیوه هستم!
الان تمركزم برگشته و ذهنم هزار جا مشغول نیست بابت تداركات زندگی مشترك و آینده و این حرفا
می تونم مثل قدیما یه شبه یه كتاب درست حسابی رو تموم كنم و نگران اینم نباشم كه نشستن جلوی كامپیوتر آدم رو پیر میكنه
یا دیوونگیه كه این همه پول دارم میدم كه یه دوربین دیجیتال بگیرم و بیوفتم دنبال شكار لحظه ها یا صحنه سازیای ناب و بكر
حتی میتونم مثل الان تا ساعت سه صبح تو تاریكی بشینم یه فیلم محشر و مثلا ترسناك به اسم Gothika ببینم و بعدش برم سراغ یه DVD محشر دیگه كه داستانش رو John Hamburg نوشته باشه به اسم Along Came Polly با بازی Ben Stiller كه ملاقات با والدین معركه رو بازی كرده بود و من عاشقش شده بودم
داستان این دومیه یخورده نا ملموس و البته آزار دهنده بود
اینكه زن آدم تو ماه عسل با یه مرد دیگه بره صفا و بعد موقع مچ گیری خون هم از دماغ كسی نیاد و تمام اون من بمیرما كشك باشه و به همین راحتی بای بای! بعد از یه مدتی هم كه زنه در كمال پر رویی و وقاحت برمیگرده و میگه بخشید!
خب البته همچین زیادم نا ملموس و ناحق نیست
میگن : "همیشه شعبون یه دفعه هم رمضون"
ایندفعه هم همینجوره دیگه همیشه آقایون یه دفعه هم خانومون
حقوق كاملا مساویست بلكه كمی تا قسمت بیشماری هم مال خانوما بالاتر از آقایونه چون اونجا جهان سوم نیست
(پرسش: جهان اوله؟)
بیخیال
ما هم فعلا بیخیالی طی میكنیم و سعی میكنیم مجردی رو به بطالت و عذاب نگذرونیم كه بعدا بگیم جوانی بگذرد تو قدرش ندانی

ارادت
خوش باشم و سلامت
تابعد
Lord


نوشته جناب Lord در تاریخ: August 31, 2004 5:04 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/458