بالاخره داره جور میشه
پریدن رو میگم
زندگیه
زنــدگـــی
بهانه ش هم فقط بالا بودنه
یه قول دایی سهیل :
زندگی بهانه ی اوج و عروجه پای رفتن میخواد و بال پریدن
از سیاهی كندن و اونور ابرا آسمون آبی رو به بر كشیدن
زندگی تجربه بود و نبوده
زندگی یعنی رهایی و گسستن
زندگی پر شدن از هوای تازس
زندگی یعنی به هیچی دل نبستن
فكرش رو بكن خالی بودن زیر پا تو یه ارتفاع وسط یه حجم خالی از هوای نامتناهی كه آدم احساس كنه واقعا گم شده (نیست حالا خیلی پیداییم)
احساس آزادی روح و اسارت تنی كه با چند تا نخ به یه تیكه پلاستیك بسته س كه مبادا نیوفته و روحه از تنه جدا بشه
بی صبرانه منتظر هفته ی دیگه م
فقط خداكنه از عهده ی تمریناش بربیام
البته تشكرات فائقه از مسعود هم سرجاشه بابت معرفی بنده
هرچند اصلا از اینجا با خبر نباشه
بگذریم
امشب داشتم تو هارد میگشتم چشمم خورد به یه نوشته از خیلی وقت قبلا
مقایسه ش كه میكنم با حالا میبینم ...
هوم
چیز خاصی نیست
فقط یه كم چیزه
نگاتیوش زیاده
و من می اندیشم به زمانی كه ریسمان آسمان بریده شد
شامگاهی شوم و بی ماه در گذرگاه بیداد زمان كه سیاهچاله ای بی نشان به نام دنیا را از زهدان ناپاكش به بیرون پرتاب كرد
به راستی كه تاریكی زایاست و نور میراننده
پس چگونه است كه همگان نور را برتر میدانند حال آنكه تاریكی است كه بلعنده است و قدرتمند
همه جا تاریك است و زاغك سیاه به عزای جوجه ی كریهش نشسته است...
نكند این تاریخ هم مانند تاریخهای پیشین تكرار شود
آن هم امشب؟
تقدیر منحوس رابه قدر قدرت هم گریزی نیست
با سیاهی محض در خاموشی مطلق و تاریكی فراگیر خواهیم سوخت...
لعنت ابدی شیطان به این تاریكی سوزان