Info
آزمایشگاه

پسرك برای دیدن دوستش وارد آزمایشگاه تازه تاسیسی شد كه هنوز بوی رنگ نوی دیوارهایش از بین نرفته بود
همه جا برق میزد و گوشه و كنار، دسته های گلی با كارتهای تبریك گذاشته بودند
كار آزمایشگاه از همان شروعش با كادر جوان و محل مناسب و تبلیغ،خوب گرفته بود
در سالن انتظار سه دختر نشسته بودند و صحبت میكردند
پسرك از مسئول اطلاعات سراغ دوستش را گرفت و بنا به جوابی كه گرفت یك ربعی باید صبر میكرد
گوشه ای كه در دید نبود نشست و ناخودآگاه گوشش جلب صدای دخترها و صحبتشان شد ؛
دختر چادری : ... پسر خوبیه ، خانواده داره
دختر مقنعه ای : از كجا پیداش كردی؟
اون منو پیدا كرد ، یعنی مامانش دوست خالم بود و بعد خالم منو معرفی كرد
دختر چادری رو به دختر با روسری: تو چی؟
دختر با روسری: من تو خیابون منتظر تاكسی بودم كه جلوی پام ترمز زد و رسیدیم به اینجا
دختر مقنعه ای: خب بگو اوتو زدی دیگه
نه بابا اوتو چیه ، شركتش روبروی اونجایی بود كه من وایساده بودم و داشته نگاهم میكرده و دیده كه خیلی وقته منتظرم و نمیدونم چی شد كه اومد سراغم
دختر چادری: لابد ترسیده یكی دیگه ببرت
...خنده ی سه نفر و كمی سكوت ...
دختر مقنعه ای به دختر چادری: مهریه ت چقدره؟
دختر چادری با كمی مكث: والا تو خانواده ی ما همه خواهرام چهارده تا سكه مهرشون بوده
دختر با روسری به دختر مقنعه ای: تو چی؟
دختر مقنعه ای: والا ما گفتیم صد و ده تا ، خود محسن گفت 1357 تا به نیت سال تولدت
دختر مقنعه ای: تو چی؟
دختر با روسری: منم بابام گفت عین مادرت باید سال تولدت به میلادی باشه و بهروز هم قبول كرد ،
(صدایش را كمی نازك تر میكند و با عشوه ادامه میدهد) هرچند ... زیادم فرقی نمیكنه و میخوایم باهم زندگی كنیم دیگه...
...درحالی كه هر سه لبخند میزنند شوهران آینده شان از اتاق آزمایش بیرون می آیند...
بالاخره آقای دكتر جلالی هم تشریف می آورند و پسرك را به دیدن ظروف خون و ادرار عروس ها و دامادها دعوت میكنند

تمة


پ.ن: هر گونه برداشت و تفسیر از گفتگوی این سه تا بر عهده ی شخص شماست
بنده كه هیچوقت از این غلطا نمیكنم (منظور میتونه تفسیر باشه یا ...)
خلاصه خیلیه
به نظرم عمراً


نوشته جناب Lord در تاریخ: October 3, 2004 7:19 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/475