Info
تنهایی عریان

طبق معمول پشت در حمام صدایی میاد كه یادآوری میكنه ما رفتیم و خودت بیا
پسرك انگار كه باز هم چیزی نشنیده باشه میگه به سلامت
به صبح فكر میكنه؛ اینكه چرا بخاطرسپردن اسم شامپو رو یادش رفته بود و موقعی كه رفیق ازش پرسید اسم شامپوت چیه دیگه واقعا نمیدونست چه جوابی بده و به این فكر میكرد كه اسم شامپو هم چیزی نیست كه بشه آدم از خودش دربیاره و به جای نظرات دیگران یا داستان قالب كنه
طبق معمول خنده ش هم گرفته بود
یه خنده ی مزحك ، به سردی آبی كه برای آخرین بار نفس میگرفت تا بره زیرش
بعد شروع كرد به گفتن
تاول خاطراتت را زیر تابش خورشید سوزان عدالت خداوند خواهم شكافت
و بر آن نمك تجربه خواهم پاشید تا من هم سوخته باشم از این نساختن روزگار
و خنده هایم برای تو باشد و از این خرسند باشم كه هق هق تلخم را به تنهایی بر دوش كشیده ام
بعد یه لبخند همیشگی زد و گفت زیر آب سرد آدم چه چیزای شاعرانه ای كه بهش الهام نمیشه
پسرك حتی حس كردن یه حسی نسبت به یه چیزی رو هم وقتی حس میكرد، تحلیل میكرد و اینطوری بود كه تو ذهنش همیشه یه تعداد زیادی پرانتز تودرتو بود كه وسط یه قدر مطلقهایی گیر كرده بودن و نمیدونستن جواب گیومه ها و آكولادها رو چی بدن و گاهی این تو پرانتز فكر كردنها اونقدر گیجش میكردن كه تنها راه حلش آب سرد بود
بالاخره حوله ش رو تنش كرد و بیرون اومد
وقتی دید همه رفتن حتی از بستن كمربند حوله هم صرف نظر كرد و رفت جلوی آینه و همونطور كه مشغول خشك كردن موهاش بود با خودش فكر می كرد تنهایی عریان هم باید یه همچین چیزی باشه
فكر عریان هم خیلی به نظرش جالب اومد
بعد یاد زندان افتاد و چیزایی كه دیده بود
آدمایی كه بهشون میگفتن جوجه كباب و با كابل و تسمه سرخشون میكردن و پسرك به رفیقش گفته بود به این میگن كنتاكی
یاد اینكه نمیدونه پنج ساعت از عمرش چی شده و كجا بوده
تنها چیزی كه یادش بود صدای بلند ترمز یه ماشین بود و ضربه ای كه از پشت خورده بود و وقتی كه غروب تو بلوار مرزداران به هوش اومده بود و اون سردرد وحشتناك و اینكه تمام وسایلش هنوز همراهش بود و اینكه همون موقع یاد داستانای مافیایی افتاده بود
یاد اینكه لابد چون همیشه به همه گفته برای خودش كار میكنه اینطور شده یا اینكه میتونست صرفا یه تصادف بوده باشه
یاد این دو هفته ی آخر و بازرسی بدنی و دوره دفاع شخصی كه از آدم یه گودزیلای هیچی نفهم میساخت
یاد اون احمقی كه فكر میكرد دروغ گفتن به دستگاه دروغ سنج امكان نداره و پسرك تونسته بود حتی الكتروكاردیوگرام رو هم بذاره سر كار
پسرك خسته بود و حوصله نداشت، حتی مهمونی رو هم بیخیال شد
فكر كرد ملت نهارشون هم با دروغه
خروس رو به جای مرغ میخرن و خوردش میكنن و بعد اسمش رو میذارن جوجه و كبابش میكنن
غذایی كه حتی اسمش هم با دروغه و آدم رو یاد آدمهای جوجه كباب شده ی زندان میندازه، خوشمزه نیست، مثل اون زندگی كه بخواد با این خاطره ها ادامه داشته باشه
پسرك فكر كرد ذهن عریان هم زیاد خوب نیست و فقط تو خوابه كه میتونه حرفایی كه میتونه رو بزنه و كارایی كه میخواد رو بكنه
فعلا فقط باید مثل همیشه بود
خواست كه One Man's Dream یانی رو گوش بده و فكر كنه چه جمعه ی خوبیه كه میتونه آروم بخوابه و عصری تو یه هوای سرد بره برای پرواز ...


نوشته جناب Lord در تاریخ: October 8, 2004 3:09 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/481