امروز توی این دود و سنگینی هوای تهران و چراغ قرمزای مسخره ی وزرا، هیچی نمیتونست به اندازه دیدن یه پیرمرد هفتاد هشتاد ساله خوشحالم کنه که توی تاکسی داشت با دقت ICDL میخوند
خب تلفنه هم كه زنگ زد وسط میدون هفت تیر بودم و البته لابد یه كم بیشتر از خوشحالی بود
بعد كه رفتم شركت آخرین دونه ی تسبیحم كه دیروز پاره شد، پیدا شده بود و بیشتر خوشحال شدم
راستش میخواستم یه آگهی بزنم كه تسبیح چوب سندروس شدیدا خریداریم!
و آخرین ذوق مرگ امروز دیدن یه حبه ماش سبز رنگ بود!
دیدن یه دونه ماش كه ذوق نداره
شاید یاد آخرین غذایی افتادم كه مرحوم مامانبزرگم برام پخته بود و از سال ۷۸ تاحالا نه دیدم و نه خوردم و نه بوش به مشامم رسیده
یادش بخیر
تو این هیر و ویری بدمدل نشتی پیدا کردم و سر و کله م ریخته به هم
یه جعبه دستمال کاغذی که تموم شد یه نگاه به دماغه انداختم
قرمز و پوس انداخته شده بود و از ریخت و قیافه افتاده بود
توی دماغم اپیلاسیون كنن خیلی خوبه ها
لااقلش اینه كه آب دماغه سُر میخوره و كلی كیف داره!
دانشگاه چهارشنبه ها رو دوست دارم
خلوته و دوستام نیستن!
دو زنگ وسط خالیه و درست همون موقع بچه های نمیدونم کدوم گروه تو سالن اجتماعات برنامه ی اکران فیلم دارن برنامه ی ایندفعه بیمار انگلیسی بود با دوبله ی موسسه ی قرن ۲۱ که واقعا دستشون درد نکنه
فیلم کمترین سانسور ممکن رو از نظر تصویری داشت (حدود ۱۷ دقیقه) و واقعا کیفیتش خوب بود
سانسور صوتی هم نداشت و قربونت برم و یه بوس بده و این حرفا سر جاش بود و بسی مایه ی تفریح خاطر شد
هرچند اونجایی که قراره انگشتای شصت جاسوس رو یه پرستار مسلمون قطع کنه دوبله خیلی بی ربط بود و آدم نامسلمون به جرم زنای ثابت نشده این کیفر رو نمیبینه!
لااقل میتونستن دوبله رو یجوری کنن که اینطوری سوتی ندن
ولی در کل پیشنهاد میکنم فیلمش رو ببینید که جالب توجهه
مخصوصا برای کسایی که یه زمانی شونه هاشون جای سر یکی بوده
برم تسبیحه رو نخ كنم