Info
گزینش

راستش وقتی محسن دیشب زنگ زد كه فردا دانشگاه رو بیخیال شو بیا شركت یه كار مشتی باهات دارم، نمیدونستم چه آشی برام پخته
چشمتون روز بد نبینه
دریافتم كه یكی از سخت ترین كارهایی كه در تمام طول عمر یه آدمی مثل من ممكنه بهش محول بشه، مصاحبه با دقیقا 69 تا متقاضی واجد شرایطه
اونم برای گزینش و دراوردن فقط سه تا منشی درست حسابی و كاردرست
و این یعنی ما 69 تا مینی مهندس متقاضی لیسانسه (و بالاتر) مسلط به زبان انگلیسی و كاركشته ی حرفه ای كامپیوتر (سخت افزار و نرم افزار) بیكار یا باكار داریم كه از میون 328 تا متقاضی كه یه آگهی رو تو روزنامه دیدن و مدارك فرستادن، تازه انتخاب شدن برای مصاحبه
بعد انگار دیگه هیچ خر دیگه ای پیدا نشه، محسن خان زنگ زده میگه پا شو بیا شركت
راستش بعضیاشون سن مامان من بودن و كلی خجالت زده ی اخلاق ورزشكاریشون شدم
یكی هم نیست بگه آخه تو رو چه به این كارا!
خلاصه رفتیم نشستیم و یكی یكی ماهپریا و خانوما اومدن تو
هفت هشتای اول كه اومدن زنگ زدم به محسن میگم آقا قراره برای سیرك دلقك استخدام كنین؟
دیونه ... میخنده میگه مگه چی شده
هیچی ... بابا فقط اینا یه دماغ قرمز توپی كم دارن
یكیشون دور چشمش كلا سیاه و سفید بود!
اون یكی یه قرمز جیغی كشیده و بعد خط لب قهوه ای و انگار عروسی من باشه پشت پلكش اكلیل پاشیده و هی عشوه خركی میاد!!
بقیه هم كلی دستشون خط خورده تو خط چشم كشیدن!!!
خلاصه باغ وحشی راه انداختی با این منشی گرفتنت
مگه میخوای ... راه بندازی؟
(...= یه چیزی تو مایه های خانه عفاف)
شركتو چجوری میخوای بسپری دست اینا؟
به كی دارم میگم اینا رو
همش میخنده و اعصاب ما رو میریزه به هم
گفت یه كاریش بكن
خلاصه ما هم گفتیم تو همین ده بیستای اول خلاصه ش میكنیم
بعد زنگ زده میگه با همه حتی شده دو سه دقیقه حرف بزن تا تموم بشه چون به همشون زنگ زدن و ساعت معین كردن
نشستیم تا بالاخره تموم شد
بگذریم

به هر حال مثل چیزای دیگه ی خودم خوشم اومد از این چهره زنی و آدم شناسیم
قیافه ی دخترا هم باحال بود وقتی كه میپرسیدم چند ساعت در شبانه روز با اینترنت كار میكنید؟
سوال بعدی هم این بود كه وبلاگ دارید؟!
یكی گفت دارم ولی شخصیه! (حالا انگار ما آدرس خواستیم)
توو 99 درصد موارد هم كه حدس میزدم طرف سایت یا وبلاگ داشته باشه حدسم درست از آب درومد
یه درصد هم خواننده ی وبلاگ بودن و فكر كنم حسین درخشان به امیدش نزدیك شده باشه كه یه روزی هر ایرانی یه وبلاگ داشته باشه
تجربه ی خوبی هم بود امروز
همه تقریبا روابط عمومیشون هزار درصد بود
ولی در كمال تأسف نود در صد این جمعیت با روابط عمومی بالا یه مشت دختر پاچه ورمالیده ی آپارتی بودن كه آدم وقتی اسمشو می پرسید تو دلش ناخودآگاه میگفت خدا نصیب گرگ بیابون نكنه و بیچاره داماد آینده ی این دختره كه مادر فولاد زرهه!
یه چند تا هم خانوم چادری بودن كه محسن خان امر فرمودن به پرستیژ شركت نمیخوره و فلانه!
حالا خارجیا بیان یكی از اینا رو ببینن نمیدونم چی از كلاسش كم میشه
خانومای خوبی هم بودن و دو تاشون خیلی بیشتر از بقیه بارشون بود
پیش خودم گفتم میتونست یجور دیگه بپیچونشون به جای اینكه بحث كلاس شركت رو پیش بكشه (یاد این ممنوعیت حجاب تو مدارس فرانسه افتادم)
خلاصه آخر سر بین این همه آدم جورواجور سه تا خانوم با شخصیت و سنگین هم پیدا شدن و زنگ زدم كه فردا برای بستن قرارداد تشریف بیارن خدمت محسن خان
یه چیز جالب شماره ی نفر اولی بود كه بهش زنگ زدم
شمارش 13 بود و عمرا فكر نمیكرد قبول شده باشه

به هر حال رسما فعلا مخم تعطیله
یه خواب درست و حسابی میخوام و آهنگ آروم
یعنی با 69 تا دختر و خانوم از خروس خون تا بوق سگ حرف زدن، دیگه واسه آدم ذره ای اعصاب و روان نمیذاره
 
راستی
میگم این جمعیت انبوه ماهپریای متقاضی، خواننده ی اینجا كه نیستن ایشالا
اگه هستن كه احتمالش هم بعید نیست ... عرض شود كه بیخیال!

روحتون شاد و تنتون سلامت
لرد خسته و كوفته