Info
نوشته های بعدی
دو زندگی
Fahrenheit 9/11
فال فطر!
پشت دیوار برلین

توضیح : داستان زیر را در آلمان شرقی به هنگام جنگ سرد نوشته ام و صرفا داستانی غیر واقعی و مبتنی بر تخیل صرف است
(لرد متخیل!)

صبر كن ببینم
- بله؟!
اینجا چیكار دارین میكنین؟
- دارم عكس میگیرم
تو منطقه نظامی؟
- منطقه نظامی؟!
از سیم خاردار رد شدین و داری عكاسی میكنی خودتم میزنی به كوچه علی چپ؟
- من سیم خاردار ندیدم! ، فقط با دوستم اومدم از بزرگراه یه چند تا عكس بندازم
دستا بالا ... هر دو ...اونم بذار زمین ... یالّا
- اِی بابا ، به جان خودم سیم خاردار نبود
بهت میگم صاف وایسا
- ... ...
راه بیوفت...

پسرك و دوستش را به كانتینری سیاه میبرند كه بالای تپه ای دیگر است
درونش یك میز اداری است و رویش مقداری كاغذ به هم ریخته و مردی میانسال كه پشت میز نشسته
یك پنجره ی كوچك كمی فضای داخل كانتینر را روشن كرده است و نورش روی چند صندلی كنار دیوار افتاده است
روی دیوار عكس دو پیشواست
گوشه و كنار بیسیم و چند فایل و كمد به چشم میخورد
پسرك و دوستش سلام می دهند
مرد تنها نگاهی غضب آلود می اندازد...
صدایش را صاف میكند
بشینین ... چیكار میكردین؟
- گفتم به سربازاتون، داشتم از بزرگراه عكس مینداختم
بیا، بگیر دهنتو پاك كن
پسرك یك دستمال كاغذی بر میدارد و خونِ گوشه ی لبش را پاك می كند
داشتی عكس مینداختی چرا دهنت داره خون میاد؟
- گوشه ی ژسه ی سربازتون گرفت
پر رو بازی در بیاری همینه
صدای مرد كمی بالاتر می رود
چیكار داشتی می كردی؟
- داشتم از بزرگراه عكس مینداختم، بعد از بارون منظره ی خوبی داشت، به دوستم گفتم بیا بریم بالای تپه عكس بندازیم، میخواین نشونتون بدم
مرد داد میزنه : دوربینش كجاس؟
یك سرباز دوربین را می آورد و روی میز میگذارد... بعد از احترام از در بیرون میرود
بیا نشونم بده
- میشه دستامو باز كنین
خودتو لوس نكن ... روشنش كن ببینم
پسر منتظر روشن شدن ال سی دی دوربین میشود و بعد شروع میكند به نشان دادن عكسها
تموم شد؟
- بله
مرد شروع به ور رفتن با دوربین میكند
میدونی میتونم به خاطر همینا كم ِ كمش شیش ماه بندازمت توو هلفدونی؟
تازه كمشه
اگه جاسوس نباشی

- آقا به پیر به پیغمبر من فقط از بزرگراه بارون خورده عكس انداختم، سیم خاردار هم ندیدیم و دفعه ی اوله كه...
مرد انگار عصبانی شده باشد؛ حرف پسرك را قطع میكند و صدایش را بلند میكند و داد میزند؛ واسه من پررو بازی در نیار توله سگ
برا كجا عكس مینداختی؟
- آقا به خدا برا خودم بود

كدومتون خدمت رفتین؟
- هیچكدوم ... دانشجوییم

مرد به همراه پسرك اشاره میكند
تو چیكار میكردی؟
پسرك جواب میدهد با هم دوستیم

مرد انگار كه نوار ضبط شده ی آماده ای باشد
به سرعت میگوید
خودش لال نیست ... چی میخونی؟

دوست پسرك در حالیكه هنوز سرش پایین است آب دهانش را پایین میدهد و انگار كه زمزمه كرده باشد
- كامپیوتر
خودت چی میخونی؟
- الهیات...میخونم
ظاهرت هم كه الهیاتی نیست

اسمت چیه؟
- حمید ...
تو چی؟
- علیرضا ...

از دقیقه گذشته است كه سكوت فضای كانتینر را گرفته و پسرك فقط به چشمان بسته ی مرد چشم دوخته است
مرد چشم باز میكند و شروع میكند با خودكار روی میز ضربه زدن و به چشم های پسرك خیره میشود
صدای ضرب خودكار در محیط خفه ی كانتینر پیچیده است كه باز مرد سوالی میپرسد

از كجا با هم دوست شدین؟
- من برای شركت كامپیوتری اینا كار كامپیوتری میكنم...
مگه نمیگی الهیات میخونی؟
- چرا ولی به كامپیوتر واردم

دیگه حوصله م سر رفت...
مرد صدا میزند
سرباز ...

سربازی وارد میشود و احترامی میگذارد و بله قربانی میگوید
این دو نفرو ببرینشون منطقه من خودم با هاشمی هماهنگ میكنم
پسرك بلند میشود
- آقا ما رو كجا میبرین؟

مرد خونسرد مشغول خواندن روزنامه اش میشود و زیر لب میگوید:
وارد منطقه نظامی شدین و مشغول عكاسی دستگیرتون كردن
باید جریان روشن شه

- آقا به خدا من فقط از بزرگراه عكس انداختم
بزرگراه هم جزء منطقه نظامیه مگه
- آقا تو رو خدا ...

خفه ... ببرینشون

خواهش و تمنا و التماس فایده ای ندارد و هر دو را به نیروی انتظامی تحویل میدهند
بعد از پنج ساعت بی خبری و پاسخ به سوالات تكراری ِافسر نگهبان
با قرار ِ وسیقه و گذاستن سند منزل، هر دو آزاد میشوند
دوربین و كارتهای دانشجویی تا مشخص شدن ماجرای پرونده توقیف میماند

كار به دادگاه میرسد و هر دو سابقه دار میشوند
و البته بعد از كم شدن نصف عمر هر دو و خانواده هایشان بالاخره با گرفتن تعهد تبرئه میشوند

نتیجه مهم نیست
مهم ثبت تاریخ بود
به كثیف ترین شكل ممكن تاریخ به گند كشیده شد
لااقل در ذهن پسر و دوستش
اگر كل جامعه هم باور كنند كه این دو نفر قانون را شكستند
خودشان كه میدانند چه بر سرشان آمده است

و چیزهایی هست كه هیچوقت پاك شدنی نیست
قنداق تفنگی كه به صورتی برخورد كرده باشد هیچ گاه آن صورت را فراموش نمیكند
صدای ضرب خودكار روی میز درون كانتینر و فضای مبهم سكوت و شیطان
چشمهای مردی كه زیر عكس پیشوا نشسته بود
و منظره ی بزرگراه تازه باران زده
حتی سیم خاردارهایی كه هیچگاه نبوده كه بوده باشند
اینها هیچگاه پسرك و دوستش را فراموش نخواهند كرد

 

اما شما
روحتان شاد و تنتان سلامت


نوشته جناب Lord در تاریخ: November 10, 2004 1:10 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/506