Info
محرابی برای سوختن

احساس پسرك گاهی وقتها به او میگفت كه مانند یك كشیش پیر است كه دختركان و پسركان به امید دلجویی و راهنمایی و بخشش، برایش از گناهان كرده و ناكرده ی خویش اعتراف می كنند و او لبخندی میزند و میگوید خدا بزرگتر از این حرفهاست
درست همانگونه كه پدر، پشت پنجره ی توری اتاقك كلیسا می نشیند و گوش می دهد و برای بخشش بندگان دعا میخواند
خب ... فرق هایی هم بود
پسرك با تمام وجود گوش می داد و گاهی نیز خود اعتراف می كرد و تمام عمر به تمام كشیش ها با تمسخر نگاه كرده بود
مبلغی هم جهت آمرزش بندگان در كار نبود و هر كسی میتوانست بی واسطه با خدا حرف بزند
هر چه بود بدون ترحم و تنها از روی محبتی خالصانه بود و در نهایت ِ بی ریایی محض
و در آخر مهری دوست داشتنی بود كه به وجود می آمد
روزی انسانی وارد كلیسا شد كه با سایرین فرق داشت ...
پدر زمانی به خود آمد كه دید عاشق حرفهای او شده است
اما تعهدش را حتی در مورد حرفها نیز نمی توانست نادیده بگیرد
زیرا قرار بر این بود كه به هیچ چیز دل نبندد
گویی دیوانه ای شده باشد مجنون صفت
او را و حرفهایش را كشت 
خود و كلیسا را آتش زد
و خدا سوخت
پسرك هم
تنها توانست از خواب بپرد

نوشته جناب Lord در تاریخ: November 22, 2004 1:49 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/514