Info
دختران انتظار

 

 داستان

پسرك بعد از خستگی كار روزانه در راه خانه است

برف پاك كن با تلاش بی وقفه آب روی شیشه را جمع میكند و به پایین و چپ و راست میفرستد

صدای حبیب است كه از پخش ماشین به گوش میرسد

"...از تو سینه كش كوههای بلند ، از جاده هایی كه به ده میرسند

صدای دُهُل میاد

این صدا از دهل مردیه كه غم عشقی تو دلش زندونیه

سوخته با هر آتیش تازه ای كه روبروش افروخته و ارزونیه!

حالا وقتی كه هوا ابری میشه قلب عاشقش دوباره میتپه

میاد انگار یه دست پنهون و پرده ی سیاه رو قلبش میكشه

اونوقته كه با صدای دهلش میكٍشه فریاد دل از تو سینه

میگه عاشقم میسوزم تا ابد اگه راه و رسم عاشقی اینه..."

 

ماشین پدر زیاد گرانقیمت نیست ولی میشود گفت خوب است

ترافیك سنگین است و باران هم

تلفن زنگ میخورد و همان است كه داشت به او فكر میكرد

با اینكه خسته است ولی برای یك ساعت بعد قراری میگذارند سر یكی از خیابانهای گاندی كه از آنجا به رستورانی بروند و شامی بخورند و راجع به خودشان صحبت كنند

سر راه از باجه ی خودپرداز بانك حسابش به اندازه ی كافی پول بر میدارد

حساب بانكی اش كافی است اما نه برای اینكه هر روز ولخرجی كند

دانشجوست و شاغل در یک شرکت وابسته به دولت با حقوق متوسط

ظاهر سر و وضعش هم خوب و مرتب است
سر راه دسته گلی پر از غنچه های نیمه باز رز سرخ میخرد كه به هم فشرده شده اند

هرچه به محل قرار نزدیك می شود صدای ضربان قلبش هم به گوشش نزدیكتر می شود

بار اولش نیست كه با كسی از نزدیک آشنا می شود اما هنوز نمیتواند ادعا كند با كسی آشنا شده است

دفعه های پیش همه چیز در همان دیدار اول نیمه كاره تمام میشد و او باز تنها میماند

تصمیمش را گرفته بود كه این یكی را از دست ندهد
همه چیز برای اینکه زندگیش را با کسی شریک شود آماده بود

خب یك احتیاج دو طرفه بود و نمیشد آن را نادیده گرفت

به جهت اینكه همسایه بودند از دور یكی دو بار دیده بودش و البته دختر نمیدانست كه همسایه اند و او هم فكر میكرد که دختر ندیده باشدش

بالاخره رسید و دید دو نفر دیگر هم زیر طاقی پاساژی همراه دختر ایستاده اند و او در حال خندیدن با آنهاست

سه دختر دانشجو با ظاهری ساخته و پرداخته برای صرف شام در یك رستوران تقریبا گران

در حال خنده  و منتظر منعم یا ولی نعمت و مادرخرج خود

منظره ی جالبی بود برای پسر

به دسته گلی كه خریده بود نگاهی انداخت و چتری كه جلوی صندلی كناری بود و هنوز از گوشه و كنارش آب می چكید و اینكه قرار بود امشب دونفر زیر یك چتر باشند و كمی در حاشیه ی خیابان وزرا در باران پیاده روی كنند

در شبی شاعرانه و شاید هم عاشقانه

نمیداند چرا ولی معنی اصطلاح چترباز كه از دوستانش شنیده بود در ذهنش تداعی شد

میدانست كه دختر نمیداند با چه ماشینی خواهد آمد و شیشه ها هم به اندازه ی كافی بخار كرده بود

از آنها گذشت و كمی آن طرف تر ایستاد ، طوری كه میتوانست مستقیم ببیندشان

موبایل را برداشت و شماره ی دختر را گرفت

به این فكر میكرد كه چندمین بار است كه این شماره را میگیرد

بار چهارم یا پنجم بود و از اولین بار تقریبا یك هفته ای گذشته بود

دختر ظاهر بدی نداشت و میشد گفت از هر جهت متناسب ؛ نه چاق بود و نه زیاد لاغر با چهره ای دوست داشتنی و ایده آل

به دوستانش اشاره كرد كه ساكت باشند

بعد از دو بوق آزاد صدای دختر از آن سو می آمد و خودش هم در دید بود

گفت كه كجایی و ما اینجا منتظریم

پسر لبخندی زد و گفت ما!

مگه تنها نیستی؟

دختر نیشش باز شد و به دوستانش با حالت سوت زدن میفهماند كه خراب كرده است

صدای دوستانش هم می آمد كه آهسته میگفتند سوتی دادی؟ گفتی ما؟

و باز هم آرام خندیدند

_ با دوستات اومدی؟

دختر كه چاره ای نداشت گفت آره

_ میرن یا با ما میمونن ؟

دختر باز هم نیشش باز شد و گفت مامانم گفته تنها با پسرا بیرون نرم منم دو تا از دوستامو آوردم

پسر صدایش را کمی بالا برد و گفت  پس خداحافظی كن

گوشی را قطع كرد و باتری موبایل را درآورد

حربه ی خوبی بود برای اینكه مخابرات به دختر بگوید پسر در دسترس نیست و دختر نداند كه گوشی خاموش است

به این شکل بیشتر میتوانست عصبی اش کند

چهره ی دختر را می دید كه خنده اش كور می شد

دختر هم بعد از اینكه چند دقیقه ای بی نتیجه شماره ی پسر را گرفت ، نا امیدانه گوشی اش را داخل كیفش گذاشت و جر و بحث میان او و دوستانش شروع شد و هر كدام تقصیر را به گردن دیگری می انداختند

دیدن دعوا و قهر دختر ها ، هم برایش جالب بود و هم احساس پیروزی میكرد

لبخندی زد و به فكر شام گرم خانه و دستپخت بی نظیری افتاد و لحظه ای كه دسته ی گل سرخ را به مادرش میداد

یك بوسه ی مادرانه كه جای هیچ چیز را نمیتوانست بگیرد

CD حبیب به آخرین آهنگش رسیده بود

"نفسم گرفت از این شهر ، در این حصار بشكن

در این حصار جادوئییه ، روزگار بشكن..."

اما یك لحظه چشمانش برقی زد

میدید که دوستان دختر تنهایش گذاشتند و با دلخوری خداحافظی كردند و از هم جدا شده و رفتند

دختر در باران عبوس و تنها مانده و به كنار خیابان آمده و منتظر ماشینی بود كه به خانه برساندش

ماشین را روشن كرد و راه افتاد و جلوی پای دختر ایستاد

دختر خم شد تا راننده را ببیند

به ماشین نمی آمد كه با آن مسافركشی كنند

پسر هم چراغ داخل را روشن كرد تا بهتر ببیند

دختر سوار ماشین شد و رفتند

 

5) قصه ی ما به ته رسید

كلاغ بدبخت بیچاره و مفلوك هم خونه ای نداشت كه بهش برسه یا نرسه

قصه ی ما راست بود تهش یه كم ماست بود

قصه ی ما دروغ بود دست ننم دوغ بود

دستش درد نکنه

 

6) دیمدیم دیریـــــ دیـــم

دیم دیم دیریــــم ریـــــم

دیمدیم دیری دیم

دیم دیم دیریم ریم

"اینم جدید ترین روش نت نویسیه برای اونایی که تا حالا آهنگ قصه ی شب رو از رادیو نشنیدن و آکورد ماکورد و 6 و سه و اینا بدردشون نمیخوره"

گنگیشگ لالا

قورباغه خوابید

مامان بالا

بخواب كوچولو

سنجاب چایید

مثل همیشه

نارنجی داره

میخوره شیشه

لالا لالایی

لالا لالایی

لالا لالایی

لالا لالایی

 

7) اما تحلیل داستان

به توصیه ی استاد جا برای تخیل ذهن خواننده گذاشتم

البته آخرش

فقط خواهشا تخمی تخیلی فكر نكنین و منحرف نشین (:

دختر داستان ما یه سال دیگه بچه بقل خونه ی شوور بود و تا آخر عمر زندگی خوب و خوشی رو كنار همدیگه در كمال تفاهم تجربه كردند و با هم از ایران رفتند و کلی حال کردند

 


نوشته جناب Lord در تاریخ: November 12, 2003 2:34 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/517