سرم رو به شیشه ی بزرگ و نیمه بخار گرفته ی اتوبوس تكیه دادم و نگاهم به آسفالت نمناك خیابونی كه داره برق میزنه گره خورده
از صدای رادیوی راننده یه آهنگی داره پخش میشه كه شعرش خیلی برام آشناست
... شادم كه سودایی ندارم
در سینه غوغایی ندارم
آئینه ام خو كرده با شب
چشمی به فردایی ندارم ...
پنج دقیقه ای هست كه توی ترافیك كند بزرگراهیم
در همین حین یه پژو 206 سفید میاد زیر نگاه خشك شده ی من به زمین سرد
كم كم كه پژو جلوتر میره یه دست خوش تراش با ناخنهای لاك زده ی نقرابی معلوم میشه كه با یه ریتم منظم در حال بشكن زدنه
و دستگاه پخش پژو كه از رقص نورش پیداست آهنگ شادی باید باشه
همچنان اتوبوس سر جای اولش خشك شده و ماشینای دیگه حركت میكنن
پژو كه جلوتر میره صورت یه دختر خوشگل هم میاد زیر نگاهم كه صاحب همون دستهای بشكن زنه
خیلی شاده و از ته دل داره میخنده و من به این فكر میكنم كه چقدر بده صداشون بیرون نمیاد
با شعر رادیوی اتوبوس كه مقایسه میكنم این صحنه ها رو...
بدجوری غمم میگیره پسر
بدجور