
وقتی نگاهم كرد كه قدّم به ابرها رسیده بود
می دانم كه درونم را میخوانند و فریب ظاهر را نمیخورند
آخر سگ ها مثل آدمها نیستند
روزهایی بوده كه از من ترسیده اند و با زوزه ای فرار كرده اند
روزهایی هم تنها روبرویم نشسته اند و نگاهمان در هم بوده است
یادش بخیر
وقتی دیدمش یادم افتاد دلم برای زبل هم تنگ شده

دندانهایش را كه نشانم داد
داشتم فكر میكردم همه سگها مرا می شناسند و برای همین هم بعضی هایشان میخواهند مرا گاز بگیرند
باز هم خندیدم

دنبالم كه راه افتاد، به امید غذایی بود و شاید نوازشی
اما غذا هم كه تمام شده بود، باز هم كنارم بود
وقتی تكه ی آخر نان را آن دورها پرت كردم، رفت و من هم آمدم
صدای پارسش را از دور كه شنیدم دانستم از برای سپاس گذاری است

امروز خدا بود و البرز پیر و من و یار غار مهربانم
تهران هم بود با همه ی دود و ساختمانهایش
اولین صعود برفی امسال
در بیراهه ی بكری میانه ی راه سیاه سنگ و كمی بالاتر از اوسون، به عقب كه برگشتم روی برفها به رد پایم چهار جای پای كوچكتر هم اضافه شده بود
Sami سه ساعتی را كنارم نشست و صدایش هم در نمی آمد
زبان بسته انگار تنها موجودی است كه مثل من دوست دارد فقط نگاه كند
به گمانم از نسل سگ اصحاب كهف باشد
هرچه گفتم خب دیگه چه خبر؟
حتی نگفت سلامتیتون قابل عرض!
غذایم را با هم خوردیم و عكس دسته جمعی انداختیم و برگشتم
همین
آها راستی!
جای شما هم