مردك روبروم نشسته
از مغازه اش برای آقای رئیس تعریف میكنه كه یك میلیارد و سیصد میلیون تومن می ارزه
از درامدهای دیگش میگه كه اگر به جای شام و ناهار، اسكناس هم میل كنه ماهی خدا میلیون تومن اضافه میاره و دوباره سرازیر همون حساب میشه و پوله كه روی پولش میاد
از پسر هاش كه میگه و كارایی كه براشون كرده ...
بعد سر و وضعش رو كه نگاه میكنم بیست هزار تومن خرج بر نداشته ...
مقایسه ش كار درستی نیست ولی خب لابد اگر من داشتم ...
یا بلد نبودم ازش درست استفاده کنم یا برام خوب نبود یا ...
فكرای مسخره ای برای اینكه آدمها رو راضی نگه دارن به همینی كه هستن
منظور اینكه با دیدن یه همچین آدمایی تو این یكی دو هفته كه میخوان برای تعطیلات عیدشون برنامه ریزی كنن و تشریف ببرن مالزی وعیش و عشرت، یه فكرایی داره تو سرم جرقه میزنه
و به این فكر افتادم كه به هر چی خواستم رسیدم
اول فكرش بوده و بعد حرفش و بعد خودش
خب بعد از این یه فكرایی تو سرم داره شكل میگیره كه یواش یواش در حال تبدیل شدن به حرفه
اونم در حد بسیار جدی
همین