Info
رنگ بی رنگی

دخترك روی شیشه ی بخار گرفته ی اتوبوس با انگشتان كوچك و كودكانه اش رنگین كمان میكشید
بابایی ببین چه رنگین كمون خوشگلی كشیدم...
این سبزه ... این قرمزه ... این آبیه ... این صورتیه ...
بابایی نگاه كرد و لبخندی زد
لبخندی كه از خستگی توان باز شدن نداشت
چشمانی كه به خطهای منحنی روی شیشه خیره شده بودند هم فقط میتوانستند بیرون را ببینند
چه كسی اهمیت میداد كه رنگین كمان روی شیشه را دخترك معصومی با انگشتان كوچكش در شبی خلق كرده كه آفتابی نیست تا پس از باران بتابد
و پدر شاید فكر میكرد كه همه ی بچه ها مثل هم حرف میزنند
برای همین بود كه گفت ســـــــــــــ
و دختر انگار كه درسش را خوب بلد باشد پرسید
ســـ  اول ِ ساكته؟
و پدر با مهربانی دستش را روی لبهای كودك گذاشت
همه كمی خوشحال تر بودند از اینكه میتوانستند صدای موتور اتوبوس را بهتر بشنوند

 


نوشته جناب Lord در تاریخ: January 3, 2005 1:20 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/557