نمیدانم
گویا پژواك بازدمی عمیق بود در سیاهچالِ نی ام
شاید صدای چكیدن قطره ای بر سفیدی كاغذ ِ بی خطم
و یا ترنم ترانه ای خاموش
صدا آرام بود اما فریاد میزد كه مرد ِ بی عشق، مرد ِمرده است
و من در این سرزمین سرد، مردان مرده را هر روز میبینم كه بی تابوت و با ردای زندگان، مسیر حیات را تا گورستان پوچی طی میكنند و از این مرگ شادمانند
كاش كسی میدانست كه عشق را در پستوی خانه نباید پنهان داشت
و ای كاش كسی میدانست كه خدای یاس، شوق اندیشیدن را در تبسم نور دید
افسوس كه دانندگان خاموشند و صبور
Dead Lord
۱۹/۱۰/۸۳