قسمت اول)
چند روزی هست كه ولو شدم توو خونه و بدجوری مریضم و بیشتر از اینكه بخوام راجع به محرم بنویسم ، یجورایی دو روز پیاپی زین العابدین بیمار بودم و كلی تب كردم و هذیون گفتم و سوختم و آب شدم و اینا
نتیجه اینكه آنفلانزا واگیر داره ولی شاخ و دم نداره
مخصوصا از نوع افغانیش
از همه بدتر اینكه صدام هر روز شبیه یه خواننده س!
و بدبختی اینه كه یكی از یكی در پیت تر و از هیچ كدومشون هم دل خوشی ندارم
دیروز Alex بودم و ایش و نیش و خویشم به راه بود
امروز اندی رو دوره كردیم با این صدای قشنگمون
فردا هم یحتمل جواد یساری میشم
یا اون مرتیكه چین چیل دامن، كی بود؟
شماعی زاده ):
اگر هم كه خبر خودكشیم رو خوندین بدونین صداهه رفته تو مایه های سوزان روشن و بنده تن به خفت ندادم و كار رو تموم كردم!
قسمت دوم)
واقعا مرسی به این وبلاگ كه وقتی میخوام تووش یه چیزی بنویسم محض رضای خوانندگان محترم كلی روحیه م عوض میشه
...
بحث خانواده به اینجا كشیده شده بود كه آدم اول روحش ضعیف میشه و بعد بدنش مریض (یه بحث بیمزه طب چینی)
بعدش من با خودم بلند بلند فكر میكنم كه واقعا بعضی وقتا چقدر ملت كنجكاویشون به فضولی نزدیكه
در نتیجه كاوش شروع میشه كه چی شده كه روح بنده ضعیف شده!
به هر حال تصمیم بر آن شد كه فعلا همون بدنمون تقویت بشه
به عبارتی حال را دریابیم تا بعدا ببینیم برای آینده چه خاكی بر سرمون بریزیم
و سوپ و آش و آب پرتغال و لیمو شیرینه كه به حلق ما سرازیر میشه و دكتره هم یه مشت كپسول و قرص و شربت گذاشته رو دستمون و ساعت داده كه باید بخوریشون
جناب لاست هم خجالتمون دادن و یه روز كاری جور بنده رو كشیدن و رفتن وظایف كارمندیمون رو انجام دادن
از اون طرف رئیس جان شدن سرویس (با "سرویس شدن" زیاد فرق نمیكنه)
خلاصه میاد دنبالمون میبرمون شركت و برمون میگردونه خونه و كلی قربون صدقمون میره!
جای شما خالی كلی خوش میگذره ...
حالا یه چیز خنده دار
بنده بدجوری احساس كمبود محبت میكنم!