یادمه دوم دبیرستان یه معلم شیمی داشتیم به اسم آقای كوچك
بعد خیلی آدم باحالی بود!
یه روز اومده بود سر كلاس و یكی از این بچه حزبلیای كلاس كه فكر كنم اسمش میرابی بود،مشكی پوشیده بود
با همون صدای بیحال همیشگی بهش گفت برا چی پیرن مشكی پوشیدی تو؟
پسره یه صدایی صاف كرد و گفت آقا ما تا اربعین امام حسین مشكی تنمونه
كوچك كه خیلی بیخیال و خونسرد بود گفت نسبتی باهاش داری؟
جوری كه اون گفت، كلاس مثل همیشه از خنده تركید
و من از همون موقع از آقای كوچك خوشم اومد
چند وقت بعدش همون پسر حزبلیه داشت یه نوار میذاشت توی كیفش كه كوچك رسید سر ِ كلاس و طبق معمول، اول رفت ته كلاس و مثلا مچ پسره رو گرفت
همچین خوشحال با نوار اومد جلوی كلاس و طبق معمول با صدایی كه انگار نا نداره گفت این نوار چی هست؟
پسره گفت حاج منصور ِ آقا
كوچك نواره رو پرت كرد ته كلاس
گفت بیا بابا فكر كردم اِبی ِ !
هر روز از كوچك و شیمی بیشتر خوشم میومد
یجورایی همیشه شهامت ِ گفتن چیزی كه توی ذهنش بود رو داشت
بعدنا كه توی نمازخونه ی مدرسه دیدمش، خیلی بیشتر ازش خوشم اومد
یجوری بدون اینكه ریا كنه یا فیلم بازی كنه و الكی بخواد خودشو خیلی مسلمون جا بزنه، واقعا آدم خوبی بود
تا اینكه وسطای سال اخراجش كردن...
بچه ها گفتن توی شورای مدرسه یه چیزایی گفته و فرداش بردنش اوین!
بعد از كوچك و چند تا ماجرای دیگه سعی كردم از كسی و چیزی خیلی خوشم نیاد، چون نتیجه ش این بود كه از دست میدمشون.
پ.ن: امروز بعد از پنج سال توی ظفر دیدمش
یادش بخیر