قصد آن نداشتم و به دست خود نبود
آنچه قصد بخواهد و دست، باید كه از روی فكر باشد و عقل
اما آنچه شد
تنها نگاهی بود كه دیدش و موهبتی بود كه از آسمان رسید انگار
نگاهی كه شاید گناه آلود نبود، اما زهری گیرا داشت و ماندگار
چشم كه در چشم گره خورد
دل لرزید و نفس به شماره افتاد و نخستین بار بود كه آگاهانه اول لبخند زدم و بعد سلام
سلامی به خوشی ِ بوی آشنایی و تلخی محبت تیغ گل سرخ ...
بوی آشنایی گفتم
به مشامت رسیده تا بحال؟
به خنكای نسیم خرداد شبیه است
دوست می داشتم این خنكا را
بوی شادی دانه های خاك ِ باران زده ی پس كوچه های دربند را میداد
بوی جای خالی مُهر و تسبیح ِسجاده مادربزرگ را، آنوقت كه رفته بود تا بدون ما در دنیایی دیگر زندگی كند
بوی عزت ِ فقر ِ كتاب نان و حلوا بود و بوی نور و روشنی شاید
آری اینگونه بود و آنگونه شد و همانگونه ماند
تمام بوهای مقدس در كوچه های ذهنم پیچیده بودند ومات و مبهوت ِ استشمامشان ، تنها ... یك عمر نشستم و غرق لذت بوییدن شدم