Info
نوشته های قبلی
1-میگم ...
2-فكر می كنم
3-گره بازی
راز مرگ

نشون میداد یه گله كفتار گرسنه به لونه ی یه پرنده نزدیك میشن
پرنده ماده یه كاری میكنه تا دنبالش كنن و از لونه دور بشن
بعد كفتارا رو نشون میده كه دارن میخورنش و یارو هم خیلی خونسرد داره فیلمبرداری میكنه و تحلیل میكنه كه این اولین فكری بود كه به ذهن هر موجودی میرسه و ...

تلویزیونو با یه بغض ناجوری خاموش میكنم و تو دلم كلی بدبیراه میفرستم به روح كفتارای آدم نما

نصفه شبی اومدیم بعد از عمری ببینیم این تلویزیون خرابشده چی داره كه از تیكه پاره شدنمون هر چی خاطره ی ناجور داشتیم زنده كرد
لعنت به این كفتارای لعنتی...


... صبح كله سحر مجید زنگ میزنه میگه میای بریم شمال

میگم كجا

میگه كاسپین و شروع میكنه توضیح دادن كه یه مجتمع تجاریه و ...

میگم چیكار داری اونجا

میگه میخوام مغازه بگیرم

كلی مخشو میزنم كه سرمایه گذاری توی یه همچین جایی خریت محضه و امنیت نداری و هردمبیله و خلاصه آدمای انزلی كه اونجا زندگی میكنن ...

گفت حالا بیا بریم یه حال و هوامون عوض شه ...

گفتم اگه كارم تموم شد تا شب بهت زنگ میزنم

پسر اگه برم و همون كفتارا رو ببینم كلی خنده دار میشه

یه خنده ی هیستریك و تلخ و شت انگیز


نظرها:
1-

از چيزهاي خنده دار اين است
كه كساني كه حالشان خوب است
به مرگ فكر مي كنند
وآنهايي كه حالشان بد است
از فكر مرگ فرار مي كنند.


نوشته جناب maryam در تاریخ March 1, 2005 7:04 PM


نظر شما