نشون میداد یه گله كفتار گرسنه به لونه ی یه پرنده نزدیك میشن
پرنده ماده یه كاری میكنه تا دنبالش كنن و از لونه دور بشن
بعد كفتارا رو نشون میده كه دارن میخورنش و یارو هم خیلی خونسرد داره فیلمبرداری میكنه و تحلیل میكنه كه این اولین فكری بود كه به ذهن هر موجودی میرسه و ...
تلویزیونو با یه بغض ناجوری خاموش میكنم و تو دلم كلی بدبیراه میفرستم به روح كفتارای آدم نما
نصفه شبی اومدیم بعد از عمری ببینیم این تلویزیون خرابشده چی داره كه از تیكه پاره شدنمون هر چی خاطره ی ناجور داشتیم زنده كرد
لعنت به این كفتارای لعنتی...
... صبح كله سحر مجید زنگ میزنه میگه میای بریم شمال
میگم كجا
میگه كاسپین و شروع میكنه توضیح دادن كه یه مجتمع تجاریه و ...
میگم چیكار داری اونجا
میگه میخوام مغازه بگیرم
كلی مخشو میزنم كه سرمایه گذاری توی یه همچین جایی خریت محضه و امنیت نداری و هردمبیله و خلاصه آدمای انزلی كه اونجا زندگی میكنن ...
گفت حالا بیا بریم یه حال و هوامون عوض شه ...
گفتم اگه كارم تموم شد تا شب بهت زنگ میزنم
پسر اگه برم و همون كفتارا رو ببینم كلی خنده دار میشه
یه خنده ی هیستریك و تلخ و شت انگیز