Info
نوشته های قبلی
1-جعبه جادو
2-راز مرگ
3-میگم ...
...

1- نوشته بود

مؤمن
اگر می خواهی خورشید وجودت جز در شفق خونت غروب نكند
پس با آدم بیگانه باش
بگذار از قلمت بركت ببارد و از قدمت حركت

و این باز من بودم كه گریستنم آمد و رفت

2- مجید دیروز بعد از ظهر توی جاده چپ كرد
الان بیمارستانه و سر و دستش شكسته و یه 206 هم به فنا رفته
بیشتر از اینكه بخوام بفكر این باشم كه چه خوب شد نرفتم، نگرانشم
همین

3- بدجوری هوس بوی بوته ی گل یخ ته حیاط خونه قبلی رو كردم
یجورایی بوی گل یخ مستم میكرد بچگیها
نمیدونم هنوز هست یا نه
خدا كنه فقط باشه و نكنده باشنش