خب فكر كنم یكی از بهترین كارایی كه در تمام عمرم میتونستم انجام بدم امروز انجام شد!
یك كار خوب و یك عمل صالح!!
اصولا امروز به خَلق خدا نیكی كردیم و رفت پی كارش!
خداییش پیدا كردن یه كارت اعتباری كه صاحاب خنگش رمزش رو هم روی یه كاغذ نوشته و گذاشته توی جلدش با یه دفترچه كه پر از اسم و شماره تلفنای دخترای مردمه رو اگر پیدا كنین چیكار میكنین؟
خب طبق چیزایی كه در این مدت عمر تجربیدم، به چیزی كه میبینم و صاحاب نداره نباید محل سگ بذارم و به من چه كه بگردم ببینم صاحابش كیه!
ولی خب ایندفعه یجور دیگه شد و خلاصه افتادم وسط دردسر
جریانش از این قرار بود كه توی ایستگاه منتظر اتوبوس بودم كه یه دختره ی خیلی نجیب و با كمالات و این حرفا، اومد گفت ببخشید آقا ...
بعد من فكر كردم میخواد مخم رو بزنه و عروسی كنیم!!
ولی خب از اونجایی كه ما از این شانسا نداریم؛ گفت اینو من همینجا پیدا كردم ...
(اشاره به كیف حاوی كارت اعتباریه و كیوسك تلفن كنار ایستگاه)
بعد دادش بهم كه با هم مرتكب عمل شنیع باز كردن كیف مردم بشیم و من فكر میكردم حالا اینهمه آدم اینجان و قیافه ی من یعنی اینقدر شبیه امام زاده قاسمه كه یارو اومده گیر داده به ما و بعدترش فكر كردم دوربین مخفیه و كلی برای یارو كلاس گذاشتم و جلوی خنده م رو گرفتم كه یه وقت خدایی نكرده اگر توی این تلویزیون خراب شده پخش كردن آبرومون جلوی فك و فامیل نره!!
بعد شماره تلفنا رو دراوردم و یكیشو شانسی گرفتم!
یه دختره كه صداش آخر عشوه خركی بود برداشت و اسمی كه روی كارته بود رو خوندم و گفتم این آقا رو میشناسین؟
گفت نع
یجوری گفت كه میخواستم خفه ش كنم ... دختره ی ایكبیری با اون اسمش!
خلاصه اون دختره كه كارته رو كشف كرده بود هم كنجكاوانه وایساده بود داشت ما رو نگاه میكرد ببینه نتیجه چی میشه...
رفتیم سراغ شماره تلفنای دیگه و بعد از شیش هفت نفری (خدا بده بركت) كه حضرت آقا رو به اسم نمیشناختن بالاخره یه دختره گفت آره میشناسمش ولی هنوز اون شماره ش رو به من نداده!!
پیدا بود كه طرف حرفه اییه و از دخترا شماره میگیره و نم پس نمیده و خلاصه الان دار و ندارش دست منه و یجورایی بدون این كیفه خیلی بی همه چیز به نظر میاد!
بعد دختره كه پشت خط بود و خیلی صمیمانه خوشش اومده بود گپ بزنه، گفت باهاش قرار داره و شماره منو بهش میده
به عمرم اینقدر برای اینكه دو نفر برن سر قرار و پسره دختره رو قال نذاره، دچار استرس نشده بودم!
عصر بود كه رسیده بودم شركت و تلفنم زنگ زد و خود مرتیكه بود كه داشت میگفت آقا شما چه قدر ماهی و بیا بُخولَمت و خلاصه هی قربون صدقه ما رفت
بعد همینجوری كه داشت از ارزشهای والای انسانی ما تعریف میكرد خاطر نشان كرد كه توی این زمونه كم پیدا میشه آدمی كه انسان باشه (منظورش گاگول بود البت) و بعد هم شروع كرد نالیدن از دست دخترا كه حواس براش نمیذارن و عذر بدتر از گناه آوردن و خلاصه از همین اراجیف داشت میگفت كه حوصله م سر رفت و حالم یه نموره به هم خورد و حرصم هم گرفته بود از اینكه طرف حسابی دخترای مردم رو احتكار كرده و خلاصه مای بیچاره ی بینوا با قحطسالی داریم دست و پنجه نرم میكنیم و این حرفا! P:
قرار گذاشتیم و اومد كارتشو بهش دادم
آخر سر هم یارو فقط یه تشكر صمیمانه ی خشك و خالی به عمل آورد و رفت...
(كسی انتظار نداشت كار خاصی بكنه!)
بنابراین و به هر حال هر كی یه كارت اعتباری و یه دفترچه تلفن پیدا میكنه و میوفته دنبال صاحابش، پای قبض موبایلش هم میشینه
باحالی كل ماجرا اینه كه بعد از رفتن یارو، تازه یادم افتاده كه ای بابا كاش میرفتیم ببینیم لااقل چقدر توی حسابش پول داره كه میتونه اینهمه دخترو خرجی بده ...
كوفتش بشه
نه خب
به قول بابا بزرگه میتونه میكنه
پ.ن: به جان عزیزم اصلا ارزش نداره و اگه یه همچین موردی از پیدا كردنیا به پستتون خورد، محل نذارین.