دارم فكر میكنم
فاصله ی رسیدن جمعه ها به شنبه ها زیاد شده خیلی
میگویم شاید بخاطر بهار باشد
من خیال میكنم كه بهار است
بهار نیست
حتما باز هم به خانه ی نا پدری اش رفته تا مادرش را ببیند
بیچاره بهار
یادم كه می افتد كه نا مادری اش هم كتكش می زد دست هایم را از ناراحتی مشت میكنم
بعد یادم می افتد كه خیلی وقت است كه كش و قوس نیامده ام این آخرها
دستانم را به دو طرف باز میكنم و خودم را می كِشم و خون تازه تمام رگهایم را نوازش میكند
انگار تك تك ذرات خونم را حس كنم ...
خیلی سر و صدا دارد این لشگر و دوست دارم این را
ولی پایم دوست نداردش انگار