می گویم كه مادرجان سه هفته از گچ گرفتن پایم گذشته
بیا برویم عكس بی اندازیم كه خوب شده باشد شاید
هر چند كه گفتند یك ماه
ولی خب از پنجم فروردین تا یك ماه می شود الان دیگر ...
آخر نزدیك است این نمایشگاه كتاب و من باید تا آن موقع بتوانم راه بروم و با دوستان میخواهیم برویم كتاب بخریم و ببینیم و بخوریم!
می گوید كه چه؟
بروی و باز مرجان ببیندت؟!!
میگویم در دلم كه ای خدای خوب آخر این همه آدم آنجا قرار لطیف میگذارند
ما هم گفتیم پارسال روی همه ی غلط های زندگی مان یك بار یك غلَطكی بكنیم
صاف این زن عموی ما باید چشمش به چشم ما یكی می افتاد؟
و صاف می آمد می گفت كه ما را چنین و چنان دیده؟
این بلای خانمانسوز كجا بود كه آمد زن عموی ما شد آخر
بعد انگار كه حرف دلم را هم بشنود مادر
میگوید كه چرا كنی كاری عاقل كه آری پشیمانی باز؟
این همه آدمها همه كاری میكنند و هیچكس نمیفهمد ... از بس بی عرضه ای!!
یكی هم نیست بگوید آش و نخورده و حسن صباح در خمره ی تیزاب؟
بعد كه فكر میكنم، می بینم راست می گوید خب
من تا دو ماه دیگر گچ پایم را نگه دارم بهتر است
حداقلش این است كه ظرف ها در ظرفشوری دیگر صدایم نمی كنند
عطای قرار لطیف را هم به لقایش بخشیدیم