Info
من و ملت و فلسفه

دوست ندارم ولی انگار باید همه رو اینجوری نگاه كنم

محبت را گدایی میكنند در شوره زار نكبت
خیار پلاسیده و پوست خربزه را خرها هم دوست دارند
نمیدانم چرا همه چیز طعم كاهو می دهد این روزها
از آن كاهوهای سبز پر رنگ و ضخیم كه جویدنشان وقت میخواهد و شكم گرسنه و دیگر چیزی برای خوردن در یخچال نبودن
چند ساعت است نمیدانم این همه كاری كه انبار كرده ام را باز هم چطور رویم بشود به هفته ی بعد واگذار كنم
هفته های بعدی از روی ناچاری به رویم لبخند میزنند وقتی مجبورند كاری را انجام دهند
مثل لبخند آن مرد وقتی میگفت
چه شاعری هستم
هذیان هایم را هم كه  به خوردشان بدهم خوششان می آید
 آخر این مردم هذیان دوستند
چقدر صادقانه بود حرفش
شعرهایش را آن معروف ها هم خوانده اند و همه برایشان دست زده اند در كنسرتها
انگار هركه بیشتر بی ربط ببافد مفهوم عمیقتری از آن برداشت میكنند
یك چیزهای بی خودی را به زور  ِ نور های رنگ وارنگ و آهنگ و خواننده و سالن به خورد همه می دهند

مردم آمده اند كه دست بزنند و ادای لذت بردن را دربیاورند و برقصند تا فراموش كنند
ما هم مردم را میرقصانیم.

از بس شعرهایشان بی معنی است هیچ دردی به بی دردها اضافه نمی كند و از پردرد ها كم
اسم این كار را فلسفه میگذارند فلاسفه ی از خود راضی و پریشان حال
مثل همین كنسرت هاست دیگر
فقط آن را هنرمندان اجرا میكنند و پول میگیرند
این بیچاره ها ناخود آگاه انگار باید تن به اینكار بدهند و پول هم نگیرند
راستش نمیدانم وضع درامدشان چطور بوده
اما وقتی میخوانم زندگیهایشان را ناخودآگاه خنده ام میگیرد
بخوانید
حتی از فیلمهای پورنو و سكسی هم خنده دار تر است
شاید هم مثل بعضی وقتها گریه دار تر
آنوقت هایی كه میگویم خدایا چه بر سر فرزندان آدم آمده
از تمام  ِ خود ِ‌ من هم متناقض تر بودند اینها
فلاسفه را میگویم
نتیجه ام از كل ِ این موجودات این بود كه در ذهنشان برای خودشان دنیا میسازند و در دنیایشان قانون وضع میكنند و بعد همه مجبورند داستانِ دنیاهای این خیالبافان را بشنوند و به قانون هایشان عمل كنند
یا هر كس برای خودش یك دنیا در مقابل آن دنیا بسازد و بیاید و بگوید كه من قانونهای تو را قبول ندارم و دنیای من بهتر است
بعد سر دو دنیا كه هیچ واقعی هم نیستند همه اش دعوایشان می شود
خنده به قهقهه ای تلخ میرسد وقتی فكر كنی افسوس كه خیلی بیشتر از دو دنیا ساخته اند این خدایان خیالباف
عین بچه ها می مانند وقتی دعوایشان میشود و سر  ِ چیزهایی كه وجود ندارد همدیگر را محكوم میكنند
هر كدام هم آخر  ِ دنیاهایشان یك ایسم میگذارند كه خیلی به نظر بقیه بزرگ بیاید
از این دنیای ایسم ها هیچ خوشم نمی آید
و با مزه تر مردمی هستند كه مریدشان میشوند و ایست به خودشان اضافه میكنند
فلاسفه ی روان پریش
بعضی هایشان آنقدر در افكارشان دست و پا زدند كه غرق شدند و مردند
و باهوش ترینشان به نظرم همین جرج اُرول باید باشد
اسم فلسفه اش را داستان گذاشت و قال قضیه را كند
هر كس هم كه قلعه حیوانات را نقد كند یك داستان را نقد كرده

آن پسركی كه در دانشكده مان فلسفه میخواند و به همه چیز  ِ دنیای واقعی پوزخند میزند هم دیوانه است به نظرم
فكر میكند كه دارد خیلی فكر میكند
یا فكر میكند كه همه فكر میكنند قیافه ش نشان میدهد چقدر اهل تفكر است
با آن كلاه و لباسهای در هم و سیگار برگش
در بهار و تابستان هم انگار باید یك چیزی مثل شال گردن داشته باشد تا ثابت بشود یك رشته ی خیلی خاص میخواند و مغزش لابد بهتر از بقیه ی عوام كار میكند
همه اش نشسته نیچه و شوپنهاور حفظ كرده با آن ذهن خلاقه ی تار بسته
نظراتشان را هم بلند بلند جار میزند كه همه بفهمند چقدر دیوانه است
ولی نمیدانم چرا با احترام نگاهش میكنند بقیه
من حسودی ام نمی شود
ولی سعی میكنم غبطه بخورم
راستش قابل غبطه خوردن هم نیست ها
اما مجبورم كه سعی كنم وگرنه میگویند تو خودت نمیتوانی اینها را بگویی!
اگر بگویند خب راست گفته اند
از بس كه این حرفهای درشت و پیچیده ی فلاسفه با مزه اند و من حتی حوصله ی یك صفحه حفظ كردنشان را هم ندارم و فكر میكنم میخواهند دنیای سفیدم را برایم سیاه كنند
فقط میخوانمشان و می گذرم 
مثل بقیه ی آنهایی هستند كه میخواهند دنیای سفیدم را خط خطی كنند
من دوست دارم منظره بكشم با رنگهای روشن و شاد
دریاچه و پرنده هم داشته باشد لطفا
وای چقدر حالا فكر میكنند من لطیفم  مادر
خارج از شوخی از خط خطی و كارهای هنری در هم خوشم نمی آید
یعنی راستش را بخواهید خودم و ذهنم آنقدر در هم هستیم به اندازه كافی كه به آنجاها نمیرسد كه برای كوبیسم هم بگویم چقدر زیباست و اینجا جهت قلم  ِ نقاش اینگونه بوده است و اكسپرسیونیسمش چقدر شبیه فلان جایش است و نور پردازی آن دیوار پشتی كه شما در نقاشی نمی بینید ولی من چون كنار نقاش بودم و برایش چای میریختم،دیده ام چقدر طبیعی و واضح و خفن است
موضوع را عوض كنم
دنیای خودم را دارم
یك دنیای واقعی كه در ذهنم نیست
مدینه ی فاضله هم نساخته ام
در دنیایم، اینجا آدمها به حرفهای همیشه شان احوالپرسی پای من هم اضافه شده
سلام
خوبید؟
پایتان چطور است؟
موفق باشید
خدانگهدار
.
قبل تر ها به احوالپرسیشان علت لنگیدن و گچ گرفتن پا هم اضافه شده بود
بعد خب چون برای همه ی آدمهایی كه میشناختم توضیح دادم كه چه شده، دیگر كسی نمانده كه نداند
پس تمام حرفها تا زمانی كه بازش كنم گچ را همین است
بعد یك چه خبر؟ دوباره اضافه میشود تا من بگویم سلامتیتون قابل عرض!
با مزه است كه كسی از این فراتر جرأت آمدن ندارد دیگر
غار و خلوت تنهایی را هم كه خراب كرده ام باز هم همانطور است
یعنی اگر هم كسی بیاید آنقدر دور خودش میچرخد كه خسته میشود و میرود
آخر حرفی برای گفتن نیست وقتی همه چیز واضح است و من نمیخواهم دروغ بگویم
مرا به حرف می آورند تا در نهایت آنچه آنها میخواهند بشنوند را بگویم
اگر غیر از آن باشد ختم می شود به خدایی كه قرار است نگهدار من باشد.
آدمهای ساده پیچیده شده یا پیچیده ی ساده یا ساده ی پیچیده
نمیدانم
اما امیر میان ِ احوالپرسی هایش همیشه می گوید هنوز مجردی؟
این آخری را هر وقت می گوید خودم هم میزنم زیر خنده از بس با مزه میگوید
بعد میگوید مجرد ِ محض؟
بعد باز هم به این دلخوشی های احمقانه لبخند میزنیم
دنیایی داریم برای خود
و خدایی كه ...
جایی نوشتم خدا رحمت كند سازنده ی این سه نقطه را
هر وقت كم بیاورم همه چیز را خودش میگوید
خدا رحمت كند اموات شما را هم
                             


نوشته جناب Lord در تاریخ: April 26, 2005 4:19 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/645


نظرها:
1-

ضمن عرض سلام خدمت بزرگواران گرامی و با کرامت که ما را در این محفل نورانی تحمل میکنن!!!
آخر بادمجون چینی بودشا.
آقا خدا نصیب گرگ بیابون نکنه که امروز ما برای اولین بار به یاری خدای تعالی وارد ادراه آگاهی شدیم و دیدیم که آقا چشو چارت روز بد نبینه آدم اینجا مثل بزغاله با زنجیر وصله به هم.
ما که شاکی بودیم راستش ته دلمون دمب و دومب بود و بد رقم مواظب خشتکه بودیم که رنگی نشه.
وای به حال متهمین عزیز و گرامی.
یکیش که مربوط به ما میشد بیچاره نشسته بود دم در یه اطاق، عیال مربوطش هم در جوارش بود داشتن پچ پچ میکردن که یهو در اطاق با شدت بسته شد و صدای بلندی داد که یارو چار شاخش برید، دلم بد جور براش سوخت آدم اونجا .......
هی هی هی روزگار آدم راه راست رو ول کنه عین ِ بره بیوفته تو راه کج اون وقت این باشه حال و روزش آخه مرد نا حسابی .....
خلاصه ما فهمیدیم که چرا تا اسم اداره آگاهی میاد مو رو تن هر جنبنده ای سیخ میشه و خودش رو خیس میکنه و دست و بالش میلرزه.
فکر کنم اینجور جاها آدم فلسفه و عرفان و علم و چمیدونم از این چیزا رو میزاره یه کنار.
البته وقتی فکرش رو میکنیم میبینیم که با این خلافکارای عزیزی که ما داریم و تو دنیا مثل خیلی چیزای ایرانی دیگه تک هستن غیر این هم نباید باشه.
تو فیلما میبینیم که یارو آدم کشته بعد پوآرو با احترام میگه جناب قاتل میایی اسکاتلند یارد؟
میگه من در حضور وکیلم صحبت میکنم بعدش اینجا که میرسی میبینی یارو رو تا تو ماشین با احترام میبیرن و از تو ماشین دیگه میشه خر مراد که هر کی یه جور سوارش بشه.
بعدش اینجا ما داریم راجع به فلسفه صحبت میکنیم.
واسه کی؟
جوونا که همشون اونجا جمع بودن یه مشت پیرو پاتیل در پیت میمونه که خدا رو شکر نه ما حرف اونا رو میفهیم و نه اونا حرف ما رو و اگه بخوایم دو کلوم باهاشون اختلاط کنیم میگن برو بچه سوسول و اگه اونا بخوان دو کلوم با ما گپ بزنن میگیم برو سنتی فسیل هم میخواد تو ویترین بشینه!!!!
خلاصه فلاسفه عزیز که اونقد حرفاشون قلمبه سلمبه هست که آدم میاد یکیشو یاد بگیره زبون مادریش یادش میره نمیدونم چه جوره ملت خودشون رو توجیه میکردن؟؟
این روزا هم هر کی میخواد بره تو فلسفه خودش رو به شلخته ترین وجه ممکن در میاره که چی چی؟
من فلسفه ام داره تراوش میکنه.
آقا اون بنده خدا که تو حمام با بدن لخت و پتی پرید تو خیابون که یافتم یافتم جونش در خطر بود ولی تو چی؟
یکی تو 24 ساعت شبانه روز میگه آقا ببخشید خرت به چند؟؟
آقا لرد دفه بعد راجع به چیزایی که مخ رو نترکونه بنویس تا ما هم به اندازه بزاعتمون بتونیم چار کلمه نظر بدیم.


نوشته جناب fesgheli در تاریخ April 27, 2005 11:52 PM

2-

خوب این پستهای طولانی یه نیروی عظیم میخواد نوشتنش.خوبه که حالا نیمه جانبازی...//


نوشته جناب مژگان در تاریخ April 28, 2005 2:11 AM

3-

نمی فهمد و شك می كند كه شاید از قدرت درك ما خارج است
و آنكه هر چه می گويد با ناباوری نگاهش می كنند
و نگاهش و ظاهرش متفاوت ست
در خود فرياد می زند مرا بنگرید كه من تافته ای دیگر هستم كه حتی قدرت درك مرا ندارید..
نمی فهمید و لبخند می زنید. نمی دانید و پوزخند می زنید..
هذیانهایم را بدون مزمزه كردن، بیشترش را نجوا می كنم و اندكی اش را فریاد می زنم تا بر سر در ورودی خلوتم، به درونم، به اسرارم ورود ممنوع! حتی برای شما!! نصب كنم..
با صدای بلند فكر می كنم و فكر می كنی
فلسفه می بافم..


نوشته جناب دنيا در تاریخ April 28, 2005 12:58 PM

4-

lotfan baraye man az oon jokhaye khafan va jadidetoon befrestd.
merci


نوشته جناب mohammad fathi در تاریخ May 25, 2005 2:07 PM


نظر شما