آورده اند كه روزی علی بن محتشم حكیم كه از مفاخر و مشاهیر روزگار و نوابغ عصر خویش بود به دارالمجانین سفری داشت دیوانگان را نظری می انداخت و نكته ای بر صفحه ی كاغذ می نگاشت به دیوانه ای رسید عجیب الحال مجنون صفتی بود كه بر گِرد ِ درختی همی گشت و ذكر لیلا همی گفت حكیم پرسید كه این كار از بهر چیست؟ گفتندش كه این، لیلا نامی را بخواستندی و به وی ندادندش و از آنروست كه دیوانه گشته و این درخت را میپندارد كه لیلای خویش داشته و در كنار می آیدش و عشقبازی میكندش و من الصباح الی المساء بر گِرد ِ درخت همی چرخد و ذكر یار گوید حكیم گذشت تا به قِسم ِ دربندان رسید آری آنانكه به یوق و زنجیر می افكنندشان تا خَلق و دیگر مجانین مصون باشند از گزندشان دیوانه ای بود سخت پیچیده شده بر گره های درشت زنجیر و به سنگ بسته بودندش فریادزنان، نعره بر میكشید و زنجیرها را به هم می كوفت و ناله ی لیلا لیلایش به آسمان بلند بود حكیم پرسید كه این دیگر از برای چه لیلا می گوید و از چه رو به این حال در افتاده؟ گفتندش كه :
به این همان لیلایی را دادند كه به وی نداده بودند حكیم تبسمی نمود ... (: تمة
پ.ن: آره دیگه خلاصه از من گفتن بود این هم حكایت ِ پیر ِ ما این داستان رو بخونین و عبرت بگیرین (البته این نتیجه گیری مال الانه ها! معلوم نیست تا چند وقت دیگه نظرم همین باشه!) اومدی و یهویی ... چمیدونم چی میشه!
نوشته جناب Lord در تاریخ: May 5, 2005 6:07 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/650
نظرها:
1-
دنیای غریبیه و یک حرف ...
نوشته جناب مسافر در تاریخ May 5, 2005 6:47 PM
2-
ضمن عرض سلام مجدد!
آقا این عشق صاب مرده چرا گاهی اوقات اونقد داغ و گرم وارد روزگار یه آدم میشه و روزگارش رو میسوزنه و سیاه میکنه و پس از
وصال گاهاً چنان رو به سردی میزاره که روزگار آدم رو یخبندون میکنه؟؟
چرا همیشه فکر میکنیم عشقای آتشین مالِ زمان دقیانوس و شیپور شاه بوده و امروزه همش شده عشق دروغین؟؟
دخترهای گرام چرا شما به هر پسری نظر میندازین(حالا نوع نظرش بماند در اینجا همه مدل نظری مطرح هست)
میگین بابا این پسره یه روده راست تو شیکم صاب مرده اش نیست در صورتی که شما! همین شما منظورمه، از صبح که داری از خونه میایی بیرون با دروغ شروع میشه!!
اولین نوع دروغش اینه که با کلی کرم و رژ لب و چه میدونم دو سه هزار نوع رنگ و روغن چهره ي گاهاً وحشتناکت(بماند اونایی که خوشگل مامان هستن اما با همین رنگ و روغن خودشونو به هیولا تبدیل میکنن) رو پنهان میکنی؟ و اسمش رو میزاری آرایش در صورتی که این خودش بزرگترین دروغه که چهره واقعیت رو زیر یه لعاب کت و کلفت رنگین پنهان میکنی و من! تو رو که میبینم میگم بابا این کیه دیگه؟؟؟ خلاصه تا بخوام بفهمم این کیه دیگه ، دیگه دیرِ دیر شده و ......!!!!!
آقا پسر شما هم فکر نکن که زندگیت با صداقت شروع شده و از خودت راستگوتر کسی نیست!!
شما که گاهي از بین این همه دختر رنگ و وارنگ یه دونه معصوم و بی گناهش رو پیدا میکنی که این روزا تعدادش به انگشتای یه دونه دست هم نمیرسه! بعد با حرفای قشنگ قشنگ دلش رو میبری و تا لبه پرتگاه عشق باهاش رفیقی و یهو تو یه لحظه اون بیچاره رو به اعماق فنایی و نابودی میندازی؟؟ مگه مریضی؟؟
مگه خودت خواهر مادر نداری؟؟ خوب تو این دنیای رنگ و وارنگ خدا، همه چیز وجود داره
با همه نوع مورد استفاده ای، خوب لامصب برو دنبال اونی که نیّتت هست! چرا میری یه بنده خدا رو بدبخت میکنی؟؟ خانوما حول
ورتون نداره که یه خورده فیمینستی شد و ما کلا چون اهل هیچ نوع ایستی نیستیم دیگه جلوتر نمیریم!!
برگردیم سر حرفمون آقا طرف عاشق میشه!
دنیاش میشه یه نفر!! آخه خرخاکی دنیا به این بزرگی رو تو چه جوری در وجود یه نفر خلاصه میکنی؟؟؟!!!
خلاصه بالاخره یا به دنیاش میرسه یا نمیرسه!
در بیشتر موارد دنیای قشنگش دووم چندانی نداره چند وقت نامزدی حرفای قشنگ قشنگ!
بعد عروسی و ماه عسل و بعد دوباره برمیگرده سر خونه زندگیش
حالا اگه بابای اینا از قضای روزگار یه آدم خرپول بچه دوست باشه که تا یه مدت زندگیشون شده پنبه!
نه کاری هست و نه عاری!! از صبح خروس خون کل کل عاشقیه تا بوق سگ!!
خرجشون رفت بالا دواش یه تک زنگ به بابا جونه که حسابشو چنان پر کنه که میره بانک پولش رو برداشت کنه از رییس بانک گرفته تا خانم چک فاکس کن و آبدارچی محترم چنان جلوش دولا راست میشن که حالی به حالی نشه هنر کرده! تا اینکه حرفای قشنگ قشنگ به مرور زمان تبدیل به فحشای قشنگ قشنگ میشه و یواش یواش کتک چاشنیش میشه و خلاصه حرفای رکیکی بینشون رد و بدل میشه که همسایه ها از شرم مجبور میشن خونه رو بفروشن برن یه محله دیگه!!!(البته این در مورد همه مصداق نداره ولی خوب درصد زیادی رو شامل میشه). حالا میخواد هر چه زودتر از دنیاش متواری بشه چه جوری؟؟
باباهه و ننهه شاید خوششون نیاد. مهریه رو چه جوری بپردازه؟ اون موقع که دختره گفت مهریه من باید یه تاریخ میلادی باشه 2005 سکه
اونقد تو عشق دست و پا میزد که نمی فهمید که اگه 2005 باشه که یاروو باید نی نی باشه!!
نه که بگه وای چقد جَوون موندی!!!
حالا اگه طرف خرجش به دخلش نرسه که دیگه میشه واویلا که در اینجا از مقال ما خارج است.!!!
آقا! اصلاً چرا ما قبل از اینکه ازدواج کنیم همیشه اونایی که ازدواج کردن میگن آقا اشتباهه! آقا نکن!آقا نساز! آدم عاقل دنیای با شکوه مجردی رو ول میکنه و میره ازدواج کنه؟؟ و...... در صورتی که به قول معروف این شتریه که در خونه هر خری می خوابه!!(به
استثنا يه مشت تارك دنیا) ولی بازم همیشه روش حرف هست
چرا بعضیا ازدواج رو به ظرفی پر از حلوا تشبیه میکنن که یک وجب از این ظرف حلوا، یک عمر گه خوردنه؟؟!!! چرا گاهی اوقات که
میبینیم پدر بزرگ یا مادر بزرگ ما هفتاد سال با هم زندگی کردن اونم بی هیچ دردسری برامون اینقد عجیب غریبه؟؟؟ و همچین میگیم هفتااااااااادددد سال که انگار هشتصد ساله!!!
چرا زندگی ما تقلیدی شده از بابای اروپایی؟ مگه همونا نبودن که قبلنا اومدن و با استفاده از کتب علمی مسلمونای نادون تکنولوژی رو پیشرفت دادن و حالا اونقد رفتن بالا(که الهی به زمین گرم بخورین) که ما رو نمیبینن یا اگه هم میبینین به شکل سکه های زر میبینن؟؟ چرا من نابغه باید مجبور باشم نبوغم رو به اونا بفروشم؟؟ چرا باید این زن ِ ذلیل مرده از صبح بشینه پای تلیف یا تلویزیون و وقتش رو به بطالت بگذرونه؟
چرا این مرد زبون نفهم که از صبح میگه حرف حرفه خودمه!! البته تو خونه! تو اداره یا هر جا از بقال و چقال و .... بگه به روی چشم
آقای رییس شما امر بفرمایین بنده اطاعت میکنم!! چرا باید تو خونه بشه یه عنصر ناموزون که با کارای گاها بچه گونه و احیانا
احمقونه زندگی رو به روز خودش و عیال بیچارش سیاه کنه و آخرش سر در بیاره از دیونه خونه و دور درخت بپلکه یا از درخت بپره؟ آیا
با کمی تفکر در این موجودات عجیب که در اینجا ما به اسم عاشق و معشوق از اونا نام بردیم نمیشه الگو برداری کرد که خودمون راه این جلبکهای قهواه ای رو دنبال نکنیم؟؟
بنده سعی داشتم در این مقال نه از عنصر نر و نه از عنصر ماده دفاع کرده باشم. ولی خوب آدمیه و هزارو سیصد عیب پنهان و پیدا! اگه جایی دیدید که یکی از این عناصر بالا برده شده همینجا اعلام میکنم که پایین بیاریدش و اگه هم یکی از عناصر پایین رفته
اعلام میدارم که بالا بیاریدش تا در یک سطح باشن و ترازوی هستی توازن خودش رو حفظ کنه!
امیدوارم سرتون درد نیومده باشه اگه اومده هم به من چه که جنبه دو کلمه حرف حساب رو نداری بی جنبه!!!!
تا بعد.!
نوشته جناب fesgheli در تاریخ May 5, 2005 9:07 PM
3-
خب اين فقط يه تشابه اسميه.و گرنه ميان ماه مجنون تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است.
يادمه علي بن محتشم رو تو خيابون ديدم روزي به دورش لشكري حلقه زده.ازش امضا مي خواستن اما اين پير فرزانه امضا بلد نبود.
نوشته جناب مژگان در تاریخ May 7, 2005 2:19 AM
4-
از مقاله بسيار زيبا و آموزنده جناب فسقل متشكر و سپاسگذارم به اميد آنكه شاهد پيشرفت هاي روز افزون ايشان در امر مقاله نويسي باشيم.الي اللقاء و من الله التوفيق.
نوشته جناب mari در تاریخ May 7, 2005 2:11 PM
5-
خواهر عزيز !!! برادر گرام!
عرض شود كه اين مقاله نبيد كه ما عرض فرموديم بلكه انتقاداتي بيد مبني بر عشق و عاشقي!! شماها هم هي بيايين بگين مقاله!!!.
نوشته جناب fesgheli در تاریخ May 9, 2005 5:33 PM
6-
به شدت آموزنده بود
دمت گرم
نوشته جناب naakhodaa در تاریخ May 11, 2005 7:48 AM
7-
طفلان شهر بیخبر اند از جنون ما
یا این جنون هنوز سراوار سنگ نیست
××××××××××××××××××××××
عاشقان را بگذارید که بنالند همی
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش شود
نوشته جناب دیوانه در تاریخ July 25, 2005 1:41 PM
8-
نوشته جناب maryam در تاریخ September 13, 2006 7:52 PM
9-
بهتر مطالب بیشتری داشته باشه
نوشته جناب masood در تاریخ July 2, 2007 12:45 PM
نظر شما