وقتی توی تلویزیون نشونش میدادن كه آروم روی صندلی نشسته اون بالا توی ایوون و داره برای سربازایی كه نشستن اون پایین و فرداش میخوان برن جبهه حرف میزنه و اونقدر منقلب میشن كه گریه میكنن؛ همیشه فكر میكردم چقدر خوب میشد یه بار منم برم ببینم جماران چجوریه

بعد به بابا میگفتم بابا منو می بری؟
بابا می خندید و میگفت اونی كه اونجاس همینجا تو تلویزیون هم هست
همینجا ببین
من اصرار میكردم و قرار میشد یه بار بریم اونجا و همیشه این داستان تكرار میشد و ما هیچوقت نرفتیم
شیش سال بیشتر نداشتم و اون قهرمانم بود و عاشقش بودم
بیشتر بهش میگفتن آقای خمینی من ولی میگفتم امام
یادمه یه عكسش بود كه توی یكی از كتابای صبا دیده بودم و همیشه وقتی راجع به اینكه بابای بچه های یتیمه حرف میزدن، توی ذهنم ظاهر میشد...

بعد زمان گذشت و گفتن امام مریض شده
چند وقت بود كه مریض بود و قرار شده بود مردم براش دعا كنن
شب كه میخواستم بخوابم دعاش كرده بودم
چند شب بود كه اینكارو میكردم
اما اون روز صبح كه از خواب بلند شدم دیدم تلویزیون داره یه چیزی میگه از اینكه امام مُرد

بعد من گریه كردم ...
اولین بار بود برای یكی كه روحش از بدنش خارج شده بود گریه میكردم
بعد یادمه كه رفتیم یه جایی
یه فریزر خالی وسط یه محوطه ی بزرگ بود و خاك و خل و هلیكوپترایی كه بالا سرمون رد میشدن
من بودم و مامان و خدا و جای خالی امامی كه برده بودن خاكش كنن
بعد ما برگشتیم خونه ...

الان شونزده سال گذشته و من بیست و دو سالم شده
توی این مدت خیلی اتفاقا افتاد
چیزایی كه اون تو فكرش بود به خاطر تنها بودنش یا عملی نشد، یا فراموش شد، یا عوضشون كردن
توی این مدت مردم هم عوض شدن و خیلیا خواستن خرابش كنن
خیلیایی كه پول میگرفتن برای خراب كردن و زندگیشون از این راه میگذشت
یا بین خودمون و توی مدرسه همیشه یه كسایی بودن كه از سر حماقت و جهل و نشناختن و لودگی یه چیزایی میگفتن تا كسی نگه لالن و لااقل مایه ی خندوندن بقیه باشن
منم با بقیه میخندیدم و به روی خودم نمیاوردم كه هیچكدومشون رو باور نكردم
خمینی رفت و امام با همه ی بزرگی و عظمتی كه از شیش سالگی توی ذهنم ازش نگه داشتم و هیچوقت جرأت گفتنش رو نداشتم موند تا امروز كه به خودم گفتم برام مهم نیست كه بقیه چی فكر میكنن راجع به علی یا من یا جناب لرد!
منی كه هیچوقت قهرمان دیگه ای توی زندگیم نیومد كه سَمبُل آرامش و قدرت و ایمان بدونمش و دوستش داشته باشم خب چرا نگم و یه جایی از نوشته هام و بین اینهمه حرفای بیخود ثبتش نكنم؟

الان كه فكرشو میكنم می بینم كسی كه وقتی حرف میزد انگار به خدا تكیه داده و حرف میزنه، ارزشش رو داشت
یعنی داره
من ازش یاد گرفتم ببینم كه چه چیزایی مهمه
مهم اینه كه بدونی حق و خوبی چیه و باطل و بدی چی و حق رو انتخاب كنی و از باطل فاصله بگیری
مهم اینه كه شك نكنی و محكم باشی
اگر نمیتونی و نمیشه به سلامت
اگر هم كه میشه یا علی
ولی میدونی چیه؟
خوبه كه اینا همش حرف نباشه