اون قدیما یادمه یه موقع وقتی میخواستم باهات حرف بزنم اولش میگفتم سلام الان ولی دیگه از اون خبرا نیست یعنی وقتی همش هستی و جلوی روم نشستی، دیگه سلام نداره كه فقط اسمتو می برم چند وقته كه بیشتر ِ وقتم رو نشستم و نگات میكنم اصلا هم حواسم به عقربه های ساعت نیست كه انگار مسابقه گذاشتن برای پیر كردنم و وقتم خیلی كمه ولی خب خودت كه میدونی نگاه كردنت اولویت داره به همه كاری یه وقتایی كه نشستم و درست وسط چشمات رو نگاه میكنم به خودم میگم كاش میشد زیر نقابت رو ببینم آخه یجورایی مطمئنم كه اونموقع بیشتر دوستت داشتم بعد میگم خب چه فایده؟ میدونی چیه كه دردیست غیر مردن كان را دوا نباشد من میخوام وقتی نگات میكنم تو هم نگام كنی میدونم كه نگام میكنی ولی خب منم باید بفهمم دیگه یعنی وقتی نگام كنی و بهم نگی من كه حواسم نیست و نگاهت میگذره اصلا یهویی دیدی وقتی نگام كردی من خواب بودم بعد انگار بعد از خواب از بوی خوبت كه توی هوای اتاق پیچیده تازه فهمیده باشم كه اومدی و نگام كردی و من خواب بودم كلی حالم گرفته میشه هرچند ... چه من خواب باشم و چه بیدار نگاهت بركت داره
ولی من دوست دارم وقتی یكی نگام میكنه بفهمم وگرنه فكر میكنم فقط فایده ش به اون رسیده تو كه اینقدر خوبی چرا پس اینقدر اذیت میكنی؟ فقط باعث میشی همش فكر كنم كه چرا اونقدر خواستنی و خوب نیستم كه نگاهت همیشگی نیست نتیجه هم اینكه با فكر كردن كه دردی دوا نمیشه یه كاری یه حركتی آقاجون اصلا تو كه اینقدر بزرگی و از هرچی آدم به فكرش برسه بالاتری یه شعاع نوری
یه چیزی كه آدم همش فكر نكنه داره عین دیونه ها با خودش حرف میزنه
چمیدونم نمیشه یه بار حالا این قانونی كه میگه از تو حركت و از خدا بركت در مورد ما اجرا نشه؟ این چند وقت از بس اذیتم كردن نمیدونم چم شده یعنی دیگه نمیدونم چی شده كه انگار باید از آخر همه چی مطمئن باشم بدبختی هیچ تضمینی هم نیست دقیقا همینجاس كه فكر میكنم یه جای كارم می لنگه دیگه همینی كه میگم من باید از آخرش مطمئن باشم یعنی همین حالا این بارو بیا و وكیل ما شو من بهت اعتماد دارم بعد وكیلم كه بشی من میرم دنبال كارای دیگه من كه همه كاری كردم برات نه خب همه كاری كه نه ولی تا جایی كه زورم می رسیده همه كاری كردم اه حالا همه كاری هم نه ولی بالاخره از اونی كه هیچ كاری نكرده كه وضعم باید بهتر باشه خوشت میاد مثل اون موقع بهت بگمبعد اونوخ پس من چی؟ میدونم خوشت نمیاد دیگه تازه بهم میگی تو نمی فهمی و منم كه باورم نمیشه هر چقدر بگی پس ایندفعه وكیلی ایول حالا كه قبول كردی یه چیزی یادم افتاد! من فهمیدم صدای سازم بدون ِ تو هیچ قشنگ نیست منظورم وقتائیه كه خودم از صداش خسته میشم وقتی هستی انگار نفسم از جای گرم بلند میشه اصلا تو كه نباشی خستگی رو كی از تنم بگیره؟ بمون ، باش دوستت دارم خیلی اصلا هیچی هم نمیخوام
نوشته جناب Lord در تاریخ: June 5, 2005 10:08 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/663