اتاق تاریكه و فقط صدای یه جیرجیرك از دور میاد و تیك تیك ساعت و نفسای ما میدونم كه هنوز بیداری دارم برق چشماتو میبینم كه به سقف خیره شدی و پلك نمیزنی ... وقتایی كه اینجوریه معمولا به پهلو كنارت میخوابم و نگات میكنم و فكر میكنم كه تو به چی فكر میكنی بعد دستمو آروم میذارم روی صورتت ساعدم هم روی قلبته و وقتی مطمئن بشم خوابت نبرده یجوری كه فقط تو بشنوی، آهسته و آروم میگم آی كنت لیو ویداوت یو ... بعد مثل همیشه میگم بعضی وقتا زبون خود ِ آدم كم میاره و میخندم انگار كه شنیده باشی ... یه قطره اشك، برق میزنه و از گوشه چشمت میوفته روی بالشت و نفست رو جوری میدی بیرون كه من یه آه ِ ساكت به گوشم برسه و بتونم دوباره نفس بكشم سرم رو میارم جلو تا قطره ی اشك چشم منم بیوفته جای اشك تو از بوسه گریزی نیست شبت بخیر
نوشته جناب Lord در تاریخ: June 10, 2005 10:34 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/667