گفتم جوابم چه شد؟ لبخند زد گفتم جواب میخواهم ... خندید و گفت
زمانی كه آن پسر به بلوغ رسید گفت: فرزندم، در خواب دیدم كه تو را ذبح مىكنم، نظرت چیست؟ پس گفت ای پدر، هر چه مأموری انجام ده، به خواست خدا مرا از صابران خواهى یافت
این را كه گفت به یاد ترس و لرز افتادم كی یر كگور بود و داستان ایمان ابراهیم و آزمایش اش جهش ایمان و متكی بودن صرف به او میدانی كاش هایم را میخواهم و دوست دارم كه برای آینده بگذارم نه برای گذشته كمك كن كاش طاقتش را داشته باشم
نوشته جناب Lord در تاریخ: June 20, 2005 8:07 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/676
نظرها:
1-
هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه ههه هه هه ه ه هه هه
ديگه بسه ....آخرش شما به كي راي ميدي جناب لرد
نوشته جناب iman در تاریخ June 21, 2005 2:36 AM
2-
بسم الله الرحمن الرحیم.
ضمن عرض سلام خدمت دوستان گرام
این دوستمون هم کاش من میدونستم که چه بروزش میاد یهو که از یه جو متلاطم میپره به یه جو عرفانی بعد فلسفی بعد ورزشی و ......
حقیقتش هم اینکه این مسائل با زندگی ما عجین شده و خوب باید باهاش بسازیم. و بشناسیمش و .....
خوب در مورد مسئله ایمان افاضه فضل فرمودند. خوب واقعا ایمان آوردن و قبول کردن هر چیزی نه فقط مسائل دینی و خدایی، بلکه هر چیزی خودش کلی مشکله مگه نه؟ فرمودین نه؟!! بابا شما چرا اینقدر با بیانات بنده ضد هستین؟
خوب یه مَثَل هست که در آخرین سفرم شنیدم و خوب یه چیزی تو مایه های ایمان هست و بدنیست عرض کنیم!
اون قدیم ندیما که ما نبودیم و شاید بابا مامانمون هم نبودن، تو یه ولایتی که شاید حالا شده باشه بخش یا شهرستان یا هم اصلا از صحنه روزگار محو شده یه مدرسه یا مکتب خونه بود که خوب چندین و چند شاگرد داشت. یکی از این شاگردا همیشه دیر میومد سر کلاس(مثل جونی های ما) و شده بود انگشتِ اشاره آق معلم! یه روز مربی طاقتش طاق شد وفرمود چرا تو همیشه دیر میایی کلاس؟ شاگرده ساده دل و روستایی ما هم گفت آقا اجازه ما زود از خونه میاییم بیرون اما یه رودخونه سر راهمون هست که یه پل بالای رودخونه بیشتر نیست و من کلی راه باید برم بالا و از پل رد بشم و دوباره برگردم! معلم قصه ما با نگاه عاقل اندر صفیحی فرمود خوب این که دلیل نشد! یه بسم الله بگو از روی آب رد شو!
از فرداش این شاگرد ما همیشه بموقع میومد سر کلاس! معلم یه روز ازش پرسید چی شده که زود زود میرسی؟ فرمود به فرمایش شما عمل کردم و الان زودتر میرسم! معلم باورش نشد و گفت واقعا؟؟ جواب داد بله! مدرس فرمود بریم ببینیم! و در کمال ناباوری دید که همینطوره که هست. بعد که شاگرد رفت اونور رودخونه به استاد گفت شما هم بیا! جواب داد نه!!!! خطرناکه نمیشه! و .....
القصه این معلم ما ندانسته با گفته خودش ایمانی رو در دل این شاگرد بوجود آورد که خودش هم اون رو قبول نداشت! و نمیدونست که اگه واقعا و با ایمان به یاری خدا اقدام به کاری کنه دیگه رد خور نداره!
این مَثَل به ما نشون میده که همیشه نباید ایمان به چیزی یا موضوعی رو حتما از کسی بپذیریم که خودش هم به اون موضوع معتقد باشه. همین که ما ایمان قلبی در رابطه با موضوعی رو خودمون و با یاری خدای تعالی بدست بیاریم ارزش خیلی بالا هست و فنا پذیر نیست.
در این مقال مقدار زیادی مسلمون هم تشریف دارن که شاید به اساسی ترین مسائل هم معتقد نباشیم و اگه فکرش رو بکنیم میفهمیم که چقدر از معرکه پرتیم. یا شاید یه جورایی پرتابیم و یا در حال پرتاب. ولی واقعا چه نیرویی بوده که یه نفر به نام محمد بتونه در اون دوره این تاریخ و تمدن و اسلام رو بوجود بیاره؟ نه با نیروی سواد بوده و نه زور بازو و نه هیچ نیروی دیگه ایی مگر خواست و ارده خالق ما که الان شاید داریم فراموش میکنیم و یا در حالا فراموش کردن هستیم و یا هم فراموش کردیم. اونوقت با اتکا به هیچی داریم زندگی میکنیم و فکرش رو هم نمیکنیم که آقا اگه زد و فردا چسبیدیم به دیوار(اعلامیه فوتمون) چی داریم و به کجا میریم و چه سرنوشتی خواهیم داشت!
کاش روزی چند دقیقه فقط چند دقیقه، فقط به این موضوع فکر میکردیم نه هیچ کار دیگه ای اونوقت ......
خدا همه رفتگانتون رو رحمت کنه.
نوشته جناب fesgheli در تاریخ June 21, 2005 9:10 PM
3-
نوشته جناب مسعود انتظار در تاریخ June 22, 2005 5:04 AM
نظر شما