Info
تولدی كه گذشت...

به احترام امتحانا هم كه شده فعلا حس نوشتن نیست!
یعنی راستش یجورایی باز حال و هوای پارساله و اینكه آقای میانسال و محترمی میخواد از من بپرسه خب خونه و كار و... و منم بگم دخترتون و خوشبخت و ... و عین برنامه لاغری می مونه و من هی باید عرق بریزم!

بگذریم
سه روز پیش بود كه با خودم میگفتم چرا امسال كسی تولدمو تبریك نگفت و خیر سرم هشتم تیر رفتم تو بیست و سه سالگی...
میل باكسا رو باز میكنم میبینم سوت و كوره و همش تبلیغ و مزخرفات دیگه س و فقط دو تا از دوستای قدیم یادشونه و یه دسته گل قرمز دیجیتالی رسیده ...
اوركات و قزاق و همه چی رو هم كه فیلتر كردن و در نتیجه ملت خبری ازشون نیست
حتی فك و فامیل هم از بس گرفتارن غایب تشریف دارن ...
بعد میشینم فكر میكنم حالا كه نصفه عمر شدم دیگه برام مهم نباشه این مسخره بازیا

یعنی چی اصلا تبریك سالگرد یه روزی كه آدم به دنیا اومده و گرفتار شده
نشونه ی محبته یا علاقه س یا هر چی كه هست خیلی بی مزه باید باشه چون خودم تا حالا به موقع به كسی تولدش رو تبریك نگفتم!
تنها خوبیش هم اینه كه آدم احساس میكنه بودنش تو این دنیا برای بقیه مهمه كه اونم برای من خیلی وقته مهم نیست...
اصلا اینكه آدم فكر كنه وجود فیزیكی داره خودش عذاب آوره!
این میگذره و ظهر میشه

بعد
وقتی از بعد از ظهر مثل این جشن تولدا كه یهو چراغا رو روشن میكنن و بادكنك میتركه، ملت می ریزن سرم؛ كلی همه چی عوض میشه...
همون مهم بودن برام جالب میشه وقتی از در و دیوار موبایله اس ام اس میباره و دیگه جواد طواف و خانوم دندونپزشكمون هم یادشونه كه من تولدمه و كلی منو میخندونن!
از جمیع خانواده یه تابلوی خیلی بزرگ و یه عطر دانهیل و كارت تبریكی كه عكس یه گل فسقلی زرد رنگه و رووش نوشته تولدت مبارك!‌ دریافت میشه و باز من به فكر آینده میوفتم!
 
راستی این ادكلنه فكر میكنم یجورایی بوش شبیه شراب باشه و آدم مست میشه از بس غلیظ و قرمزه و یكی نیست بگه من آخه عطر اینقدر تومنی میخوام چیكار وقتی یه خونه ندارم كه برم زن بگیرم!
عجب حكایتیه...