خب راستش حرف زدن و نظر دادن راجع به گنجی کمی برام سخته
ولی از اونجایی که یه جایی خوندم که به امیرکبیر تشبیهش کرده بود و ویژگیهاش رو گفته بود و مقایسه ی غلطی کرده بود، به فکرم انداخت که یخورده شفاف سازی کنم...
حتما خب میدونید که گنجی، حجاریان، عبدی، باقی و حتی تاج زاده و باقی کسایی که ما امروز به عنوان منتقد حاکمیت یا متفکرین اصلاحات میشناسیم یه زمانی از هوادارها و شاگردهای مرحوم دکتر شریعتی بودن و بعد همونا شدند دانشجوهای خط امام که اوج حرکت علنی و فعالیت بارزشون تسخیر لانه ی جاسوسی بود (بخوانید سفارت امریکا که قسمتی از خاک ایالات متحده بود)
بعد اینا جذب سپاه پاسداران و وزارت فخیمه ی اطلاعات شدن (اجرهم عندالله محفوظ انشاء الله)
بعد یه مدت همینجوری بودن و خدمت کردن و گذروندن و اطلاعات بازی و این حرفا و تا یه جایی ادامه دادن که دیگه دیدن نمیشه
یعنی خب آدم یه ظرفیتی داره دیگه
یهویی یه سری اخبار طبقه بندی شده به دستش میرسه که فکرش رو نسبت به همه چی عوض میکنه
اخبار فوق محرمانه یا سرّی رو که هر کسی براش خوب نیست بخونه و اگر خوب بود که میذاشتن همه بخونن
خلاصه این آقایون هم خب یهو به خودشون گفتن ای بابا بدون توجیه عقلی یه عده دارن کشته میشن، یه عده اذیت و آزار می بینن و یه عده هم زندانن و دارن آب جوش میخورن و اصلا این جریاناتی که بعضی جاها داره میگذره قرارمون نبود و هدف انقلاب نبود و ... و میزنن بیرون
بعد اصولا به اینا میگن نیروهای بریده یا آدمایی که نمیتونن شرایط اطرافشون رو هضم کنن (در اصطلاح بچه های اطلاعات!) و در اصطلاح بچه های غیر اطلاعات میگن نادمین و توابین!
مثل بچه ای که از خانواده ش می بُره و فرار میکنه؛ اینها هم اجزاء جدا شده ی سیستم اطلاعات و امنیت کشور به حساب میان و بعد از مدتی شروع میکنن جبران مافات کردن ِ عمر و وقت و هزینه ای که سر شغلشون گذاشته بودن و روبروی همون سیستمی که باهاش کار میکردن قدعلم میکنن و برای آگاهی مردم یا راحت کردنِ وجدان خودشون یا هر دلیل دیگه ای، سه وضعیت رو به خودشون میگیرن
1- یا یه جا ساکت میشینن و بچه های خوبی هستن و با کسی کاری ندارن ولی خب تحت نظرن
2- یا حذف فیزیکی میشن و کسی دیگه ازشون خبری نداره چون اطلاعاتی که دارن مملکت رو دچار چالش میکنه
3- یا شروع به افشاگری میکنن(شاید از ترس حذف فیزیکی)
قصه ی اکبرآقای گنجی و خیلیای دیگه هم تقریبا همینه و مانیفست جمهوری خواهی (قسمت یک و دو) گنجی رو که بخونید دستتون میاد که چقدر اطلاعات سوخته رو به سمت نبودن ها ول کرده به امید اینکه کز آن میان یکی کارگر شود
راستش در افتادن با این جماعت نه کار ِ منه و نه هدف من و نه اندازه ی این آدما به حساب میام
و نه اصلا به نفع منه که بخوام همچین کاری بکنم
چون توی این یه تیکه ی خراب شده از دنیا اگر با کسی نباشی یعنی علیه اون و فکر و منافع اونی
لاجرم باید برای حفظ صیانت خودم، یکی به میخ بزنم و یکی به نعل و از اینجا مونده و از اونجا وامونده میشم!
ولی به عنوان یه شاهد که داره تاریخ رو بدون رودربایستی و هواداری، برای خودش لااقل حفظ میکنه گفتم بنویسم تا یادم باشه گنجی داره جواب چی رو پس میده و اصلا ربطی نداره به امیرکبیری که تونست توی همون حکومت فاسد ِقجری تا برداشتن لقبهای درباری و رسیدگی به مالیاتها و درآخر کشته شدن پیش بره و اونقدر تغییر ایجاد کنه و تولید و شکوفایی علمی و اقتصادی برای ایران داشته باشه که چشم همه دربیاد از وجودش!
اما برام جالبه که یه عده ای از اکبر گنجی و این خودکشی به حق دفاع میکنن که فقط در ماهیت مخالفت با رژیم باهاش موافقن
یعنی در همون اصل ِ نخواستن
میدونین چیه؟
ما ایرانی هستیم و خب این نخواستن ها هم اصلا ربطی به ایرانی بودنمون نداره
ولی نمیدونم چرا متفکرین غربی و فلاسفه و تئوریسین های بزرگ و موفقی که تاریخ غرب اسمشون رو میبره یا بزرگان دینی و پیامبرا و کسایی که از شرق دور و نزدیک بلند شدند و تاریخ افکار و اعمالشون رو ذکر میکنه قبل از اینکه بگن چه چیزایی رو نمیخوان، میان و چیزایی که میخوان رو میگن و هدفشون رو تشریح میکنن و راهی که به اون هدف ختم میشه رو هم نشون میدن و شروع میکنن به کار کردن و تربیت شاگرد...
ولی ما انگار که عادت کرده باشیم شیپور رو از سر گشادش به صدا در بیاریم
نتیجه هم این میشه که صداش همچین خوب نیست
به قول بابا همه چیزمون به همه چیزمون میاد