حوصله ی نوشتن نیست
حوصله که نه
نای نوشتن نیست
آنقدر بیرون از اینجا کار هست که به خواندن هم دیگر نمیرسم چه برسد بیایم و شرح ماوقع بدهم و بد و بیراه بشنوم
نمیدانم این چه مرضی است دیگر
خواندنی ها محدود شده اند به مسیرهای اتوبوسخور کوتاه و بلند
بیشتر از میدان ولیعصر تا تجریش
و تعجبی که در نگاه کنجکاو مسافران مشتاق مطالعه به چشم میخورد و انگار همه شان فراموش کرده اند خودشان کتابی بیاورند برای خواندن
جای شما خالی دو روز است از حمام خبری نیست و خدا پدر این الکساندر مام استیک را بیامرزد که هنوز بو نگرفته ام
برای خودم یک پا هپلی شده ام حسابی
شب هم با همین لباس بیرون میخوابم از خستگی کارهایی که تهش پول چندانی در کار نیست و سگ دو زدن است و حمالی به نیت ... شاید قربة الی الله!
سیستم خواستید ببندید برایتان میبندم...کم مانده یک وانت هم اجاره کنم با یک بلند گو
مثل اینهایی که هر چیز دست دوم شما را خریدارند و راه بیوفتم و تبلیغ سیستم بستن کنم...
دیروز
خاتمی که متن مراسم تنفیذ را میخواند، حاج محمود ذکر میگفت و بغض داشت بنده ی خدا
امشب دیدم فیلمش را
حکمش را گرفت و دست رهبر را بوسید و آقا هم انگار که فرزند خلفش را ببیند که دارد دکلمه میخواند، کلی کیفور بود و احسنت میگفت!
خیلی خوشم می آید از این موجود ... حاج محمود را میگویم که همیشه همین است که هست ...
لااقل همه فکر نمیکنند چیزی بالاتر از آنچه هست باید باشد و خیلی ها هم حتی بی جهت فحشش میدهند و انگار ارث پدرشان را خورده که اینهمه رئیس جمهور شده!
مردم عقلشان به چشمشان است واقعا ... کاری هم نمی شود کرد
خوب است که به من ربطی ندارد و گور پدر همه شان!
ولی مغزم یک عالم نویز دارد این روزها و نمیدانم چرا
شاید فکر میکنم چند وقت دیگر در حال متلاشی شدن باید باشم از شدت کار و شلوغی ِوظایف و بار سنگین ...
راست گفت پروردگار که در دنیا آسایش را قرار ندادیم و عجب است که آدمیان به دنبال آنند
دقیق هم که نگاه نکنم، باز میبینم که هر کس به اندازه ی خودش نوعی گرفتاری دارد و یک جای کارش میلنگد و یک وصله ی ناجور آویزانش شده ... یا حتی کیسه اش سوراخ است
و در نهایت هیچکس راحت راحت راحت نیست
حتی عسگر اولادی تازه مسلمان هم که خانه اش به آن بزرگی است ... شبها به خاطر مشکلات کبد و طحال و معده نمیتواند راحت بخوابد ... چقدر بیخود و بی جهت بدم می آید از این شخص
باز هم خدا را شکر که ...
بگذریم
راستش را بخواهید این کلاسهای مدیریت تور و هتلداری و آداب معاشرت آخر سر پوستم را میکند و پرم میکند از کاه و آویزانم میکند به برج میلاد تا درس عبرت باشم
آزمون ورودی گذاشته اند برایش و بدم می آید از هر چه آزمون ورودی است و عصبی می شوم
آن هم زبان
و آن هم انگلیسی
خدا به داد برسد
محمد میگوید اولین ساختمان را یک هتل میسازم و اسمش را میگذاریم دو دوست!
یک دنیا میخندیم به حرفهایش
من و خودش
خوب است که خودش می داند از سر حماقت حرف نمی زند و فقط برای این است که بخندیم
وگرنه به حالش باید گریه میکردم
مثل حال خودم که تازه میخواهم بروم دنبال کلاسهای مکانیک خودرو و بعدش هم برق و مدرک های بین المللی را ردیف کنم برای آینده و از هر چیزی یک چیزش را یاد بگیرم و دایرة المعارف عملی باشم!
غریبه که نیستید
به یاد غزالی افتادم که برای فیلسوف شدن و عالم به جمیع علوم شدن، رژیم گرفت و فن رقص را نیز آموخت و استاد رقص هم شد!
=====
هنوز خسته ام
حمام نرفته ام و فقط صورتم را هر روز آبی میزنم
لباسهای بیرون سه روز است که تنم مانده و نفسم سنگین است و بوی دود می دهد از بس که این شهر گندش را دراورده ...
از یک طرف، دیگر نگاههای سرخ دخترکان زشت این شهر را توان تحملم نیست
از طرفی هم کولی بازاری شده تهران با این روسری های ترکمن
دیگر به همه میگویم كه بروید شما هم بخرید!
قشنگ است ...
پایینش را هم گره بزنید
پوستتان هم به زور برنزه کنید ...
عینکهای بزرگ دور سفید تیریپ رادیال! هم که دوباره بعد از سی سال مُد شده
پاچه هایتان هم به جای ده سانت سی سانت تا بزنید اصلا
وقتی هم متلک بارتان میکنند و برایتان چراغ و بوق میزنند، لذتش را ببرید که مورد توجّهید و این همه آدم ِ عوضی و نه چندان سالم را به سر شوق می آورید!
برای من هم فعلا آسفالت خیابان بهتر از دیدن این قیافه های کریه و حال به هم زن است
لااقل همه ش فکر نمیکنم که هیچ جای دنیا در سطح شهر کسی را اینچنین نمیبینی و باید زودتر از این زشت بازار بروم و بیچاره شوپنهاور اگر می آمد و اینها را با زیبایی شناسی اش مقایسه میکرد دوباره به لقاء الله میپیوست
فدوی هم دیگر نیست که پیشنهاد بدهد این دولت جدید چند کار بنیادی باید بکند
حجاب را آزاد کند و رقاص خانه ها و طرح مسکوت خانه ی عفاف را دوباره راه بی اندازد
آخر برای بعضی ها که فاحشگی با پوست و خونشان عجین است و به رابطه ی فقر و فحشا هم ربطی ندارد دیگر نمیشود کاری غیر از این کرد
بعد سازمان زیباسازی شهر هم این موجودات را از سطح شهر با قلاده بگیرد و ببرد به جایی که به قیافه شان میخورد ...
بیشترشان هم انگار مازوخیستند بینواها!
پارک ارم خوب است
چه کیفی دارد که بچه ها برایشان موز و پفک بریزند
جایی قبلا نوشته بودم: زشت رویانی که تنها تحسین و تمجید فاسقانشان را میشنوند و میفهمند
و بزرگانشان هم از شعور، شعرش را گرفتند و آنقدر تنزلش دادند که ترانه شد و از معنا تهی
وقتی با اینچنین سبک مغزانی مواجهی که نمی فهمند حرفت را ...
پس آن به که خاموش مانی و صبور
اینان حتی شایسته ی ترحم هم نیستند
چه برسد که راه زندگی را یادآورشان باشی
بگذار و بگذر و خود را دریاب و آنچه دریافته ای...
زمانی خواجه حافظی بود در شیراز
دیوانی به جا گذاشته برای اهل و غیر اهلش كه هر قوم به زبان و فهم خود بخوانندش
حافظ میگفتندش، چون حافظ قرآن بود و خودش میگفت هر چه دارد همه از دولت قرآن دارد و شب زنده داشتنش تا به سحر
یک جایی گفته است:
شهری است پر ظریفان وز هر طرف نگاری
یاران صلای عشق است گر می كنید كاری ...
بنده ی خدا اگر بیاید و تهران ما را ببیند شعرش را عوض میکند
وز هر طرف چناری ...
آخر فکر کنم حافظ هم درختها را زیبا رو تر از این کولی های نافرم ِ زرد و بنفش بداند
عذر میخواهم اما فكر میكنم به نسل آینده ای كه اینان مادران آنان خواهند بود
باغ وحشی بر پا خواهد شد و هیچكس امنیت نخواهد داشت
من و خانواده ام میخواهیم در همین شهر زندگی كنیم ...
پ.ن: میگم خوبه حالا خسته بودم و حوصله نداشتم و اینهمه شد ...