من شروع كرده بودم و در آغاز
و او تمام شده بود
نبود و من نیازمند بودنش بودم در آن تاریكی
منتظرش بودم وقتی كه دیگر رفته بود
و دوستش داشتم وقتی نمی توانست دوستم بدارد
میدانی كه ...
تنها متولد شدن سخت است
مثل تنها زندگی كردن
یا مثل تنها رفتن
و تنها با گلوی بغض آلود و تلخ در آغاز بودن
در آغاز حیرت گردباد سردرگم
كسی نمی داند سزاوار ِماندن نبودن چه حالی دارد
باید رفت
بگذار بگویند یادش بخیر
عاشقی نكرده ایم تا قدر بدانیم محبت را
تنها از سر دلتنگی شكار را زخم می زنیم و نگاه دوست را بر چشمانمان مینشانیم
گلها را می چینیم و قاصدكها را به آسمان می فرستیم و دلخوشیم
این روزها حصار جان را دوست ندارم هیچ
نمیدانم
وقتی او همه چیز باشد ... هر چه بگویم از خود اوست
مثل كولی ها و پیش گوها
وقتی میداند همه چیز را
از او به اوست
انگار بی فایده باشد كه من برای قطره قطره ی آب هفت دریا هم بگویم كه چگونه است
همه چیز خود اوست و كسی غیر از ما نخواهد فهمید كه او لبخند گل ها را هم میداند
حتی ناز آب بر آینه را
آخر در این شهر چند نفرند كه بشنوند گلبانگ سحر را ؟
و چند نفرند كه با خورشید و فلق همدردی كنند؟
بر شب باید كه با صلابت چیره شد
از او تهی نبودن را عشق است
![]()
راستی
دیشب خوابی دیدم
چه بود ...
یارب به كدام گوشه گیریم كنار ...
شاید
آنقدرش را یادم مانده كه اگر بگویم تا صبح طول می كشد
آخر آنجا زمان نیست ...