نوشته بود: دیوانه ها از بقیه خل ترند
نمی دانم
بعضی کلمات هستند که نمی دانند از بدفهمی های ما به کجا فرار کنند
یکی اش دیوانه و یکی مجنون و یا عشق و یا حتی دوست داشتن کذایی
پیش تر گفته بودم که برای فهمیدن هر چیز باید مبدأ را دانست و مقصد را
و این دانستن خارج از معلومات و محفوظات ماست و به عبارتی نوعی حضور است که در آن حصول راه ندارد
تعلیمش را او عالم است و وقتش به وقت است
و ثمره اش معرفت می شود
مقصودم معرفتی است که نسبی نیست
راستی
یادم نبود بگویم که دیگر از هر چیز نسبی و توخالی گریزان شده ام
حتی از خود کلمه اش
آخر این نسبی دانستن برای کلمه های خوب است معمولا
عجیب نیست؟
نه
نسبی دانستن هر چیز خوب یعنی اعتقاد نداشتن به آن
یعنی شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیتش
مثل هربرت ماکوز بیچاره
کلی برایش مترحم شدم بس که کوچک و ذلیل دیدمش
با خودم گفتم آخر شاید از کثرت تلوتلو خوردنهای مکرر ِ بعد از بدمستی در کوچه های تاریک تا صبح است که هیچ عزتی برای محبت قائل نیست
اما بعد تر دیدم که فریب خورده ای بیش نبود
فریب خودش را خورد تا ته و تا آخرین قطره و به قول مانا قلفتی!
میدانی که
مثل انیمیشنهاست و هر کداممان شیطانی در کنار وجودمان خانه دارد که میخواهد ترازو را به طرف خودش بکشد بالا، تا فرشته را پایین ببرد
این ماکوز بینوا هم غرق تئوری عشق جنسی اش شد
مثل بقیه
نمی دانم اینها چه می بینند در آئینه ی حیوان وجود
بگذریم
فعلا باید بگویم دیوانه ها از بقیه خل ترند

همین و بس