نازنین
بیشتر از آنکه روزگار غریبی باشد، روزگارم عجیب است این روزها
همه جا هستم و هیچ کس نمی بیند
شب هایم، مانند پریشان حال ترین موجودات به هر روزنه ای سرک می کشم به امید اینکه به نور امیدی ختم شود و در نیمه ی صبح بیدار که میشوم، هنوز در همان ابتدای آغاز نشسته ام
نمیدانم داروَگ را دیده ای در کویر و بر روی خاک ترک خورده ی سوزان؟
می ترسم از به تشنگی افتادن و افطار روزه ی قبل از صلاة ظهر
نا بخشودنی هایم را که مثل تسبیح ردیف کنم نمی دانم چند تسبیح می برد و می گویند پاک هستی و جوان ...
آخر چگونه انتظار می برند آرام و قرار و سکون را از مردی مست و دائم التشویش در این دریای باژگون و متلاطم؟
توان بودن و توان رفتن، این هر دو را در وجودم گم کرده ام و انگار از کف داده باشم آنچه در بطن میراثم بوده است
معلق و مخلوع به گرد خویش و دوان دوان به سوی سنگلاخ های راه راه می روم و تنها امید دارم به دائم الفضل بودن آنکه انتهای راه به استقبالم خواهد آمد...
به همین زودی ها