وقتی قراره آخرای تابستون در عین حالی که خیلی سخت و تلخ و بغضَکی میگذره، خوش هم بگذره و یجورایی جلوی غمباد و ترکیدن آدم گرفته بشه ...
وقتی ما از زور بی پاسپورتی و غیره، شعار میدیم که اول ایرانگردی و بعد جهانگردی ...
خب دوباره رفته بودم سفر!
رفتیم شمال (لیسار ِ همیشگی) و البته اینبار جنگل و ساحل ِ شلوغ گیسوم
و بعد هم اسالم (Asaalem) و از اونجا هم به خلخال و بعد دوباره دور زدیم برگشتیم جوکندان و لیسار و سه چهار روزی هم همون لیسار خودمون بودیم
و "جای شما خالی" هم چون خودمان جای اضافی نداشتیم، تعارفی بیهوده بیش نیست!
اما خب در راستای آگاه کردن دوستان ِ اهل سفر و گردشگری عرض کنم که بعد از جنگل ِ محشر گیسوم که هی عروس و دومادا میان و به جهت یادگاری، فیلمای شیک و فانتزی تووش میندازن و یخده همچین شلوغ هم هست ...
آقا این مسیر اسالم به خلخال که من تا حالا هیچ جا نمونه ش رو ندیدم؛ یکی از قشنگ ترین جاهای دنیاس و اگر امکانش براتون بود حتما یه بار تجربه ش کنین و مطمئن باشین که دعاگوی بنده خواهید شد
اما وقتی جنگل مبهوت کننده ی اسالم تموم میشه و شما به ییلاق می رسین (در واقع از گیلان خارج شدین و به استان اردبیل وارد) روی زمینین ولی بالای ابرا!
اونجاست که سبزه زار و کوه و تپه های سبز و پر از گوسفند و اسب و گاو شروع میشه و ...
باید دید تا فهمید ... (مثل منظره های گردنه ی حیران و دامنه های سبلان)
اونجا برین یه هفت هشت کیلو گوشت تازه بگیرین به قیمت از قرار کیلیویی ۳۸۰۰ تومن (در سال ۱۳۸۴ خورشیدی) ... مفت
از یه طرف پنج دقیقه هم نیست سر ِ اون زبون بسته رو بریدن و از طرف دیگه گوسفنده از علفای گرون و مشتی و خوش بو و تازه ی همونجا خورده و گوشتش عین پنبه می مونه لامصب!
بنده که به شخصه هفت هشت تا سیخ چنجه و دو تا سیخ دمبه به نیش کشیدم!
(وقتی نفس آدم به جای دود گازوئیل اکسیژن خالص باشه ... میسوزونه و جای بترکی و این حرفا هم باقی نمی مونه و آدم به جاش میگه زندگی باید کرد!)
زبل و قورباغه ها و مموشی و پشولی و مرغا و غازا و گاوای آقا همت و سایر موجودات و حشرات هم خوب بودن و سلام رسوندن (هیچم سطحی نیست!)
به عنوان اختتامیه هم که خدا لطف نمودند و برگشتمون توو بارون بود و ...
اما تا یادم نرفته
خیلی دوست دارم یه چیزی راجع به صومعه ی شهری که اسم الانش هست صومعه سرا بدونم ... یا اینکه چرا یه شهری هست به اسم خاله سرا!
به عبارتی وجه تسمیه ی این خاله سرا چیه؟!
خب یه شهر دیگه هم هست به اسم ملاسرا (molla saraa) که کما بیش آدم میتونه حدس بزنه که نقش قم رو در رابطه با گیلان بازی میکرده و محل صدور علما و روحانیون بوده!!
از این نامگذاری جالب شهر ها که بگذریم یادم افتاد که این شیشمین باری بود که رفتم دریا و شنا نکردم و فقط به خیره شدن و زُل زدن گذشت!
پ.ن۱: یه چیز دیگه اینکه ...با عرض معذرت، این کتاب چگونگی رسیدن به آرامش گوسفندی از این جهت که برای کودکان گروه سنی الف (پیش دبستانی و پایین تر) نوشته شده بود و خیلی با نمک بود ... این بچهه خیلی دوست داره و خب حرف جدیدی واسه گفتن نداشت و همش رو انگار که خودم واسه بچه م نوشته بودم و به همین جهت تکراری بود و به درد دخترا میخوره!
پ.ن۲: می دونستی ما خیلی بچه ایم؟... مصداق بارز این ضرب المثل که با یه مویز سردیمون میکنه و با یه کیشمیش گرمی ... به خاطر یه سه شنبه شدن ِ شنبه ذوق زده میشم و سه شنبه که برسه دوباره حال و هوای ای روزگار ... ای فارغ از من فارغ از یادت نی ام و ...
پ.ن۳ : عکسای سفر رو به تدریج وارد فتوبلاگم خواهم کرد ...
اجالتاً تابعد