نمی شود گفت
نمیدانم
شاید هم بشود
آخر وقتی کسی نمی داند که بالاخره گوهر مخزن اسراسر همان است که بود یا مخزن گوهر اسرار همان است که بود؛
چطور توقع می شود داشت که به مخزن اسرار رسید یا گوهر مخزن اسرار
قبلا گفته بودم انگار
به خودم شاید
اول ِ آغاز ، هدف را مشخص کن تا بعد وسیله ای بیابی برای رسیدن به آن
فکر این را هم اندیشه کن که هدف وسیله را توجیه می کند یا وسیله هدف را
یا اصلا هیچکدام همدیگر را
یا شاید هدف خود وسیله باشد برای هدفی بزرگتر ...
می دانی همه ی اینها بدی اش چیست؟
اصلا نه مخزن گوهر اسرار دیگر آن مخزن است و نه گوهر مخزن اسرار همان گوهر که فکر میکردند
همه چیز شاید رنگ بود
رنگهای شاد و سیاه
شاید هم نه
ولی آخر
آن زمانی که زمان یاد ندارد چه زمان
در مکانی که مکان یاد ندارد چه مکان
بود یکی و نبود یکی
در حرم امن اتاق آینه به کثرت خویش نشسته و شیدای خود شده بود
زلف مجعدش را پریشان کرده و شانه می زد و مشک و عنبر می ریخت به روی زمین و همه مدهوش بودند
خاکیان هم
تنها بو می کشیدند و نفسی تازه می کردند
عده ای هم بی جرم و جنایت مویه کنان سر از تن خویش جدا میکردند برای وصالش
بودند قومی هم که بی تفاوت باشند
اما همه غافل از اینکه عاشق قصه ای شده اند بی پایان
نه مخزنی در کار است و نه گوهری
از همان اول همه او بود
باقی هم سر کار بودند
سوت می زدند شاید!