Info
Untitled 18

یک نفر صدا می زند

سوار !   ...    سوار !

سوار دیگری آن طرف ها نیست
برگشتم

گفت بمیر ...
قبل از آنکه بر دارت کنند

مرور کردم و مثل رود گذشتم
مردن قبل از مرگ ...
شاید با رفتن بشود

مثل شمع ها
تاب ایستادن ندارند از فرط سستی ِ شعله
ندیده ای با هر نفس چطور به لرزه می افتند؟
بعد
خاموشی و سکوت خیره کننده شان ...

پس چه می گویند که روشن است مرگ؟
که آرام ... مثل خاموش شدن شمع است

شاید از تاریکی و سیاهی باشد که چشم آدم به سفیدی می زند
آن هم نه چشم سر که چشم دل

تیله های رنگی را از جعبه درآورده ام و چیده ام پای شمع ها

دستهایم را گره می کنم
آن هم برای دعایی که جرات گفتنش هیچ وقت نیست
خنده ام می گیرد
فکر میکنم به اینکه
" گر از دوست چشمت بر احسان اوست ...
تو در بند خویشی
نه در بند دوست"
استاد گفته بود خیلی وقت پیش ها

دستم را باز میکنم
چشمم به توست نه به احسانت

به خواب می روم و می آیی
ایستاده ای کنار پنجره و بیرون را نگاه می کنی و بخار لیوان را بو می کشی. ..
می شود حدس زد باز همان قهوه ی غلیظ و بدون شکر است
می گویم دیشب هم همینطور بودی ...
لبخند می نشیند گوشه لبهایت
بلند هم نمی شود برود
جا خشک کرده است

می گویم
کنار بزن پرده را از صورت پنجره
نفس مهتاب هم گرفته است
می خواهد بتابد
پنجره را که باز می کنی ملافه را کشیدم روی سرم

نگاه که کردم از خواب برگشته بودم و تو رفته
پریده بودی
شاید از پنجره به مهتاب
نمی دانم
با خودم گفتم اين‌‌‌‌بار که بيايد و آن بالا بنشيند
به او خواهم گفت‌‌
پرده‌ را کنار بزن‌‌
مرا چنان ببين که ‌به چشمهایت بیایم

آخر میدانی که
"در انتهای راه ِ رسیدن
هر چه نزدیکتر به تو
آسمان آبی تر "
و زمین
انگار که دیگر نباشد
انگار که انکارش کرده باشم و او هم خود انکار شده باشد
زمین ِ انکار شده

اما برای آسمان این کافی نیست
آسمان حقیقت را می خواهد
آخرش این شد
حقیقت است زمین
مثل آسمان
                


نوشته جناب Lord در تاریخ: October 9, 2005 7:53 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/738


نظرها:

نظر شما