سررسید جلد آبی را با یک عالم خاک ِ رویش از کشوی قدیمی پیدا می کنم
فقط برای اینکه ببینم جدول تبدیل مقیاس داشت یا نه
آخرش هم نفهمیدم یک فیت با یک فوت چه فرقی دارد که جفتش سی سانت است؟
ساده است ها
فقط وقتی عدد ِ فوت از یک بیشتر باشد جمعش می بندند و میگویند فیت!
بعد ورق میزنم
آن ته ته هایش کودکی ام را می بینم که نوشته:
" من به او عشق می ورزم ...
او هم به من یک چیزهایی می ورزد ..
اما خب عشق نیست."
![]()
هر چه فکر میکنم این را برای چه و که و چرا نوشته بودم یادم نمی آید
آخر آنهمه وقت پیش تر یعنی من عاشق بوده ام ؟ بعد یادم رفته ؟ کجا ؟
بعدش ورق که می زنم خنده دار تر می شود وقتی ابن سینا را هم به نقد می کشم
تصور کن با خطی خام و بچگانه نوشته ام:
" آخر کسی نبود به شمای شیخ الرئیس بگوید که آدم نمی تواند با واجب الوجود حال کند که آمدی و اثباتش کردی؟!
واجب الوجود کجا و خدا کجا ...
از زمین تا آسمان فرق دارند. "
بعد باز فکر میکنم به نوشته های اینجا که ده سال بعد ببینمشان
هرچند ، هر ثانیه که میگذرد به ثانیه ی قبلی بیشتر خنده ام میگیرد.