این بچه کولی های آویزون که به ملت ِ علّاف پشت چراغ قرمز و زوجهای ژیگولی ِ توی پارک و دخترای مهربون فال میفروشن رو که حتما دیدین؟!
امروز یکیشون به پست ما خورد
(برای اینکه فکرتون نابجا نره باید حتما بگم طبیعتاً من و خودم تهنایی؟!)
چی میخواستم بگم؟
آها!
آقا این دختره یه پارچه ماهپری بود و آدم ناخواسته یه جلل الخالقی نثار آفریدگارش میکرد
نذاشت ازش عکس بندازم ولی با اون چشمای عسلی یه چیزی بود توو این مایه ها!

خلاصه ما هم جایزه ی خوشگلیش خر شدیم و یه فال ازش خریدیم!
اصولا از این مسخره بازیا و اعتقاد به فال و این حرفا خوشم نمیاد ولی خب ایندفعه یجورایی انرژی مثبت گرفتم و ...
ممممممم
پسر چه حالی داد!
خدا امواتت رو بیامرزه حضرت حافظ
خُرّم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا مُلک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گرانباران نیست
پارسایان مددی، تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم
اگه این یه بار رو از اون معنای اصلیش بگذریم و به معنای ظاهری و عوامانه ش بسنده کنیم باید بگم ... آره داداش!
همینی که شاعر فرمودن!