یادم هنوز هست و می ماند که روزی پاییزی بود و آونگ تنها پیش می آمد و بازگشتی نداشت برای نشاندن وقت بر دامن زمان و شاید آن لحظه می انگاشتم که اتفاقی ساده بود شنیدن و دیدنش در بن بست بی نشانی های این سیاره ی آبی کوچک
اما بعد نشسته ام و بی خود نگاهش میکنم؛ آن اتفاق ساده برایم معجزه ای شده است که با آن می توان رسید و دانست و عاشق بود
لبخند و حرف را که با هم می زند ... می لرزد تنم از حرفهایش و پلکهایم دیگر طاقت تحمل نگاهش را ندارند و چشمهایم زمین زیر پایش را می سایند از کثرت شرم
می گوید اقشعرار جلود است و ادامه می دهد و کم مانده است بخواهم از وجد پایکوبی و دست افشانی کنم یا ببوسمش ...
راستی اگر کسی به ارمغان بیاورد هر آنچه که انگار قرار است بخواهی و از سرگردانی نجاتت دهد و تاریکی های راه را به تاراج ببرد و برایت سوالی نگذارد دیگر؛ چه می توانی گفت و کرد به شکرانه اش؟
میدانی ... لبخندی یا حتی اشکهایی که ناخودآگاه می ریزند یا از شوق و ذوق به شرب و ارتواء رسیدن و سر به پایش انداختن هم دیگر قابل اعتنا و اعتبار نیست آن هم با این زبان الکن و روی گداخته ...
بایستی که ماند و خادمش بود تمام عمر را در دو دنیا
یادم باشد
نوشته جناب Lord در تاریخ: December 11, 2005 3:58 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/768