1- حسابدار محترم : ببینم این شیرکاکائو ِ؟
- بله
ایضاً حسابدار محترم (مثل همیشه اعصاب خورد کن): پس اونی که بدون کاکائو ِ چیه؟
- شیر خالی! ...
نتیجه گیری منطقی: فقط خوشش میاد دهنشو باز کنه و حرف بزنه و کاری هم نداره که چی میگه ... مهم اینه که حرف بزنه
2- از وقتی این طرح تک سرنشین شدن و الزامی بودن بستن کمربند صندلی جلوی خودروها رو پیاده کردن با فراق بال میشینم جلو ...
اپیزود داخلی - تاکسی شهرک به هفت تیر - صندلی جلو ...
- آقا این کمربند ماشینتون چرا تهش روو هواس؟!
ای آقاااا شما بنداز روو شونه ت که فقط جریمه نشیم ... 27 سال اینا ما رو گذاشتن سر کار بذار یه بارم ما اینا رو بذاریم سر کار!
- (اندر درون دل) خب مرتیکه ی یالقوز وقتی وسط بزرگراه بزنی روو ترمز و ما مخمون بپاشه توو شیشه که دیگه اینا رو گول نزدی ... الدنگ
پ.ن: خدایا ما رو از این دیونه خونه ای که اسمشو گذاشتن مملکت نجات بده یا مملکت رو از دست ما نجات بده!
نتیجه گیری کلی: دریا و شمال ِ تنهایی ... تنها چیزی که به ارمغان میاره دپرس و اعصاب خوردیِ شدیده و بس.
با این طرز رفتار و پایین بودن آستانه ی تحریک عصبی، کم مونده خودم یه کاغذ پشتم نصب کنم و رووش بزرگ بنویسم "من گاز می گیرم!"
اوضاع خیلی بیریخته
از این یه نواختی و درسای مسخره و ملت ِ اعصاب خورد کن هم حالم داره یواش یواش به هم میخوره و دلم میخواد لااقل مثل ابن بطوطة بزنم پیاده و سواره راه بیوفتم برم دور دنیا و برا خودم بگردم و 48 سالگی برگردم ...