هیچ انسانی در این خاک احترامی که برای حتی بشریت باید قائل بود را برخوردار نیست./
اینجا مرز انسانها آنقدر بسته است که نمیتوانی مهمانشان باشی یا مهمانشان کنی
خونگرمی را در فیلمها نشان می دهند و آدمیت را در کتابها و گذشته شان
گویی انسانیت مرده است
کسی دیگر نه به فکر پرنده است و نه به فکر پرواز
![]()
نمیدونم چرا ... احساس میکنم ظرف بیست و چهار ساعت گذشته نود و یک درجه - از همه نظر - تغییر کردم
هرچند برای اولین بار نیست اما انگار یخورده ایندفعه فرق داره؛ لااقل فرقش رو حس میکنم!
به قول روانشناسا دیوانه شدم!
یه بیست و چهار ساعت با یه چهل و هشت ساعت ...
خنده داره که مخم نمیکشه و باید کلی فکر کنم که بگم هفتاد و دو ساعته نخوابیدم
راستش بیشتر از این امتحانا و آنفولانزا ، این ملتِ توی فرودگاه که اومدن استقبال ِ حاجیا و این سیستم ِ مسخره ی گوسفندیِ ترخیص بار و مسافر اعصابمو خورد میکنه ...
مرتیکه ی حراست انگار داره یه آغُل پر از گوسفند رو خالی میکنه و هدایت میکنه به سمت خروجی ِ طویله
دیشب دلم اصلا نمیخواست جای اون مسافرا باشم و بهم بگن هُش!
میدونی چیه
حتی اگه از مقدس ترین شهر دنیا برگشته باشی هم باز ارزش اینو نداره که باهات مثل گوسفند برخورد کنه
اونم آدمی که حتی سواد و شخصیت ِ یه چوپان رو نداره ... چه برسه به معرفت.