Info
Untitled 22

هیچ انسانی در این خاک احترامی که برای حتی بشریت باید قائل بود را برخوردار نیست./

اینجا مرز انسانها آنقدر بسته است که نمیتوانی مهمانشان باشی یا مهمانشان کنی

خونگرمی را در فیلمها نشان می دهند و آدمیت را در کتابها و گذشته شان

گویی انسانیت مرده است

کسی دیگر نه به فکر پرنده است و نه به فکر پرواز

جداً که خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

نمیدونم چرا ... احساس میکنم ظرف بیست و چهار ساعت گذشته نود و یک درجه - از همه نظر - تغییر کردم
هرچند برای اولین بار نیست اما انگار یخورده ایندفعه فرق داره؛ لااقل فرقش رو حس میکنم!
به قول روانشناسا دیوانه شدم!
یه بیست و چهار ساعت با یه چهل و هشت ساعت ...
خنده داره که مخم نمیکشه و باید کلی فکر کنم که بگم هفتاد و دو ساعته نخوابیدم
راستش بیشتر از این امتحانا و آنفولانزا ، این ملتِ توی فرودگاه که اومدن استقبال ِ حاجیا و این سیستم ِ مسخره ی گوسفندیِ ترخیص بار و مسافر اعصابمو خورد میکنه ...
مرتیکه ی حراست انگار داره یه آغُل پر از گوسفند رو خالی میکنه و هدایت میکنه به سمت خروجی ِ طویله
دیشب دلم اصلا نمیخواست جای اون مسافرا باشم و بهم بگن هُش!
میدونی چیه
حتی اگه از مقدس ترین شهر دنیا برگشته باشی هم باز ارزش اینو نداره که باهات مثل گوسفند برخورد کنه
اونم آدمی که حتی سواد و شخصیت ِ یه چوپان رو نداره ... چه برسه به معرفت.


نوشته جناب Lord در تاریخ: January 19, 2006 5:00 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/793


نظرها:
1-

واله بابا و مامان ما كه عمره رفتند براي اولين بار در طول تاريخ اتفاق عجيبي افتاد.پرواز نيم ساعت زودتر اومد.ترخيص هم مثل برق بود.خلاصه حاجي ها بيكار توي محوطه فرودگاه نشسته بودند تا امثال من با ماشين بيان دنبالشون.حاجي هاي ما كه روي جدول بودند و دستشون زير چونه اشون!خيلي عجيب بود.


نوشته جناب طارمه در تاریخ January 19, 2006 8:26 PM


نظر شما