Info
نوشته های قبلی
1-عید سیّدها
2-Untitled 22
3-ای حاج
هم تاکسی!

با امیر نشستم توو تاکسی و منتظریم که یارو رانندهه پُر کنه و بیاد که بریم
کجا؟
میدون صنعت و یخورده اونور تر از میلاد نور ... ( اَ چه جای با کَلاسی!)
بعد چند تا دختر از کنار ماشین رد میشن و صدای خنده شون میاد توو ...
(از اون خنده ریزایی که سرما و به هم خوردن ِ دندون هم قاطیش شده و خیلی بامزه س!)

امیر خودشو میکشه طرف ِ من و با آرنجش میزنه بهم که یعنی نگاشون کن ..
بعد سرشو میاره جلو و میگه به نظرت اون وسطیه چطوره؟!
بعد من میگم چهار تان بابا!! وسط نداره که!
بیشتر از حرف خودم ، از این خنده م میگیره که بلافاصله دوبار پشت سر هم میگه دومی از دست راست دومی از دست راست! و بعدش منتظر جواب من نمی مونه و همینجوری یه بند و بلند بلند فکر میکنه و حرف میزنه و کاری هم به هیچی نداره ... بچه بی ریای بی ریاس و هیچی ته دلش نیست طفلی!!

میگه : قبلنا من میگفتم قیافه ... اما راستش الان میگم هیچی اندام نمیشه!
(منظورش البته همون هیکله ولی خب سوسولی حرف میزنه!!)
بعد شروع میکنه راجع به اندام و چگونگیش توضیح دادن و با دستش توو هوا ترسیم میکنه و منم ماتم برده از این همه اطلاعات عمومی ِ هرز رفته و استعداد ِ تلف شده ی این بشر  ِ به هدر رفته!

کم کم صداش محو میشه و فقط می بینم که داره حرف میزنه ... نمیدونم چرا ولی خیلی وقتا اینجوری ام و فقط نگام به طرفه و نمیفهمم چی میگه و توو عالم خودمم!
( بذار به حساب ِ انواع و اقسام مشغولیتهای ذهنی و خرج زن و بچه و ...!! )

آره ... داشتم تو عالم خودم به این فکر میکردم که نیم ساعت قبلش با پرهام داشتیم راجع به عوالم و تاریکی ِ زمین و تفکر و تعقل و توهّم و تخیّل و آسمون و ریسمون حرف میزدیم و الان آقا در وصف اندام نازک بدنان برامون رفته بالای منبر و تجربیاتش رو داره تخلیه میکنه که اینجوری باشه چجوری میشه و اونجوری باشه اینجوریه...

راستی راستی این همنشینی که میگن باید خوب باشه، یه چیزی هست که میگنا!
حساب کن نیم ساعت راجع به تمام گونه های مونثات واسه ما زر زد و ما هم هی لبخند ژوکوند تحویل دادیم ... آخرش چی گیرمون اومد؟
نه چیزی یاد گرفتیم ، نه که به یه همچین آدمی میشه گفت آقا نظرت راجع به X غلط و غیر علمیه و درستش اینه و چرا راجع به چیزی که نمیدونی حرف میزنی؟! P:
خلاصه که هیچی به هیچی

ولی یه چیزی
خداوکیلی چه مخی دارن بعضیا!
اول که تعطیلش کردن و بعدم سرقفلی رو واگذار کردن به تخم خیار و خودشون رفتن دور دنیا رو میگردن!

نتیجه ی اخلاقی: آقا با یکی آمد و شد کنین که دوزار چیز یاد بگیرین و گره ای از مشکلات فکریتون باز بشه...

نتیجه ی لُردی: برای یه همچین آدمی یه نوشابه باز کردن هم ارزش نداره ... چه برسه به سُلفیدن ِ کرایه تاکسی ... کوفتش بشه!!

نتیجه غیر منطقی: بعضی وقتا و در مورد بعضی از آدما میشه گفت که حرفای عفت شایق و دیگر نمایندگان ِ ارزشی ِ مجلس صادق و واضح و مبرهن و بر حق است که هیچ؛ یه چیزی هم طلبکار ميشن!

نتیجه منطقی: خوبه که آدم همه چی باشه ... ولی لااقل درجه ی فساد خونش رو تحت کنترل داشته باشه و نذاره بعضی چیزا از تعادل خارج بشه.

نتیجه ی عرفانی: نذر کرده ام که به قونیه رفته و خاک مولانا رو به جهت ِ تبرک و تقدس، بردارم بمالم به سر و کله م!

راستی راستی راست گفت که:

اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود
               یار یکی انبان ِ خون ، یار یکی شمس ضیاء

نتیجه ی حافظانه:  نیکنامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار ...

به قول آخوندا: به خودم میگم... آدم باش!


همین دیگه
نقطه.

پ.ن:
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم
              روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم


نوشته جناب Lord در تاریخ: January 22, 2006 6:09 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/795


نظرها:
1-

خدا عاقبت هممون را با این همنشینها که الحمدلله کم هم نیستند به خیر کنه


نوشته جناب اشئهی در تاریخ January 23, 2006 2:46 PM

2-

As you put the learning of Ebro language , could you please also put learning french on your site as well


نوشته جناب Elham در تاریخ January 31, 2006 1:21 AM

3-

حالا زیاد خودتو ناراحت نکن ....


نوشته جناب زمانه در تاریخ February 2, 2006 3:10 PM

4-

خیلی جالب بود خوب بود


نوشته جناب سارا در تاریخ February 12, 2006 2:28 PM


نظر شما