عین این بچه دبستانیا هر شب خوابم شده اینکه دارم میرم سر امتحان و دو تا امتحان توو یه روز دارم و وقتی اولی تموم شد باید هر جوری هست خودمو ظرف نیم ساعت برسونم اون کله ی شهر برای امتحان دومی و ...
برنامه ریزی میکنم که با موتور برم یا مسیرش اتوبوس خور و تاکسی خوره و آخر سر هم می بینم همه جا شلوغه و متوسل میشم به اوراد و اذکار و خلاصه تا صبح به واسطه ی استرس های زندگی ِ ماشینی شمنیزمی به پاست زیر پتوی ما!!
بعدم توو یه پیاده روی شلوغ گیر میکنم و حوصله م سر میره و طبق معمول تِیک آف آغاز می شود و بنده بالای پیاده روی مملو از جمعیت در حال شنای قورباغه می باشم ... آن هم با استیل ِ تمام ...
دلم لک زده برای خواب خوبی که بیداری نداشته باشه
صبح نشستم خیر سرم برای فوق بخونم ... میگم قبلش یه چک میل هم بزنم شاید یکی در حال موت باشه و به کمک فوری ِ آقای اینکریدیبل محتاج! چشمم میوفته به دسکتاپ و لیست فیلمایی که روی هارده و هنوز ندیدم ... یه آب دهنی قورت میدم و بیخیالش میشم و میگم باشه برای بعد ... یادم میره اصلا کانکت بشم ... آفلاین اوت لوک رو چک میکنم و کامپیوتر رو خاموش و میرم پی کارم
وضعیت ِ اسف بار و نا مرتب اتاق و کمدی که از هر گوشه ش یه چیزی آویزونه و از همه بدتر این کامپیوتر لکنتی و سه روز بی حمومی و خارش سر و قیافه ی عمله گونه و ... کلی کار عقب افتاده ... شدم عین این مردای بیوه!
![]()
به قول آقای جولیا رابرتز همه ی اینا نشونه ی آشفتگی ِ شدید روحی و ذهنیه!!
تازه با اون حرفایی که دیروز وسط ِ یه مشت آدم ِ انعطاف ناپذیر و دگماتیست راجع به کاریکاتورای پیامبر اسلام (توو مجله های دانمارک و نروژ) زدم بالاخره تکفیر هم شدم و قراره پروندم رو بفرستن بالا و شاید پست بعدی رو از اوین و بصورت تلفنی به لاست بگم که اینجا بنویسه! ... [خدا شدیداً رحم کناد]
بازم اعصابم از این فیلمای زمان انقلاب و مصداقهای بارز ضرب المثل "وعده ی سر خرمن" حسابی خاکشیره و کم مونده چیز کنم ... چمیدونم چی ... فقط شدیداً در این یه مورد پیرو مسلک تفکیک شدم ... آقا وقتی شارع حاکم باشه ملت که ازش خطا ببینن ، خود به خود میوفته گردنِ دین و وضعیت همین میشه که هست ...
بیخیال
دهه فجرتون مبارک!
راستی هنوز توو دبستانا و راهنماییا به کلاسایی که تزئین دهه فجرشون بهتر باشه جایزه میدن؟
پسر چه روزگاری بود!
این پسره هم دیروز کلی از حجتیه گفت برام و رفع شبهه کرد ...
خوب بود خب ولی عمراً من خر بشو نیستم که کار دست خودم بدم!
(اینجا هم بنویسم که یادم باشه!!)
فقط نکته ی جالبش این بود که نتیجه گرفتم همچنان هیچ چیزی اونجوری که فکر میکنی نیست ...
در ضمن کتاب وجودم رو هم زیادی فصل بندی و خط کشی کردم و هر چیزی زیادی سر جای خودشه و این برای بعضیا خوشایند نیست و محکوم میشیم به نداشتن ِ دید باز ...
میدونی چرا؟
چون وقتی اینجوری باشه باز کردن ِ یه فصل جدید خیلی وقت گیر میشه برای کسی که میخواد ایده بده ...
آخه نویسنده دوست داره تا آخر فصل رو بدونه و بعد بنویسش
نه اینکه بنویسه و بعد کاسه ی چه کنم بگیره دستش و با کلی کاراکتر بزنه توو سر خودش!
همین دیگه ...
با این تفاصیل و حرفها ... فکر کنم حالا حالا ها پیدام نشه این دور و برا
روحتون شاد و تنتون سلامت
تا بعد