
آرامش
این تمام زندگی می تواند باشد ...
بدون ِ هراس و افکار مزاحم و آدمهای مزاحم و مشغله ذهنی و آلودگی ها ...
به قول ِ سهراب ِ وجود :
ولي کاش نشود كه روبروي وضوح كبوتران بنشينم
و بروم تا لب هيچ
و پشت حوصله ی نورها دراز بكشم
و هيچ فكر نكنم كه بعضی
ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها می مانند
ولی خب شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل را چه کنیم؟!
اگه شانس ما باشه که یا کاترینا میاد یا از اون بالا یه جونوری میوفته روومون یا رعد و برق میزنه و رگبار میگیره یا ...
خلاصه این که میگن گشتیم ... نبود ... نگرد ... نیست همون آرامشه س و غلط جا افتاده و برای همه چی به کار میبرنش!
یعنی میدونی که
انگار که لازمه ی زندگی بشر روی زمین باشه
برای اینکه مغرور نشه و بدونه که همیشه محتاج یه وجود ِ دیگه ای هم هست ... هرچند که انکارش کنه
پ.ن: اون تیکه هم سهراب ِ وجود در وصف مرگ گفته ...