تازه امروز صبح ساعت پنج و نیم از مسکو برگشتم و شدیداً استخونام درد میکنه!
(مخصوصاً این پای شکسته م)
هرچند با اکراه بردنم و نزدیک بود جا بمونیم و پرواز رو از دست بدیم و کلی دویدیم تا برسیم و دیگه آخرش به هن و هن افتاده بودیم و قلبمون داشت از سینه کنده میشد ...
اما خب می ارزید
بعدش قطار سواری هم خیلی خوب بود ...
اونم با آدمایی که نه میشناختمشون و نه دیده بودمشون قبلاً
کوپه های مشتی و جاداری که میشد توشون گل کوچیک بازی کرد و مهماندارای به شدت سه نقطه و هوای سردی که به عمرم اینجوریشو ندیده بودم ...
پسر یه چیزی بود تو ِمایه های خود ِ سگ لرز!
اما خب پتوی پر غو و قهوه ی گرم و لبخند مهمانداره یجورایی خیلی چسبید ...
(آه آزادی ... چقدر دوری ...)
بعد همیشه دوست داشتم یه جاهایی از روسیه رو ببینم اما از بس وقت کم بود نشد و افسوسش رو گذاشتم برای الان!!
همچنان خسته م و فکر ِ اینکه دوباره از فردا باید برم شرکتی که به دیونه خونه گفته زکی و فی الواقع یه ذره هم آرامش نداریم، خود به خود کلی اعصابمو میریزه به هم و عزا میگیرم
![]()
وجداناً این همه خواننده ما داریم ...
آقا یکیتون از رئیس روسا نیست که یه معاون ارشدی، کارمند کلی، رئیس بخشی، چیزی بخواد که همه کاره باشه و حرف شنوی هم داشته باشه ؟؟!!!
یه کار نه چندان سبک که حوصله ی آدم هم سر نره و حقوق بخور و نمیر!
تازه هر جای دنیا هم بگین با کلّه میام! (ترجیحاً اروپا و کانادا و نهایتاً ژاپن)
فقط امنیت شغلیش تضمین شده باشه به جان خودم حلّه!!
امروزم که خیر سرم مثلا روز تعطیل بود...
از صبح به زور نشوندنمون یه پاتیل سیر پوست بکنم و دارن ازم بیگاری میکشن
اونقدر حالم بده از این بوی گند که هوس میکنم به یونسکو هم شکایت کنم ...
اما چه فایده
خودمون میخوایم بریزیم توو آبگوشت و میرزا قاسمی و کشک بادمجون و آش و کوفت و ... کوفت کنیم
غر زدن نداره که!
راستی!
امروز در حین انجام عملیات پوست کندن ِ سیر ، بنده به این نتیجه هم رسیدم که لازمه ی کارای خونه فکرای مزخرف و حرفای بدون معنیه!
یعنی خود به خود میاد ...
فکر کنم برای همینه که ...
بگذریم
خارج از فکرای سیاسی، اقتصادی و الهی، تجاری ... امروز به عاشق شدن ِ رفیقمون هم فکر میکردم!
بعد خنده م هم میگیره که چقدر زندگیا میتونه به هم شبیه باشه...
اول بگم که فکر میکنم تنها نقطه ی قوتش اینه که فقط خوب حرف میزنه و دستور میده و رو همین حساب میتونه ملت رو خر کنه
ولی اینکه یه همچین آدمی چجوری به زشت ترین دختر این شهر که خود ِ شیطونه و فقط صدای قشنگی داره اونقدر دلبسته شد که زندگیش رو سر این قمار باخت یجورایی برام تا امروز که نشستم زندگیش رو دوره کردم نامعلوم بود!
خب دختره همسایه رو به رویی شون بوده و پنجره ی اتاق اینم روبروی پنجره ی اون
بعد لابد اون هی یه کارایی میکرده که این ببینه!
آخر سر هم یه موجود ِ فوق بشری از دختره ساخته و توو ذهنش گمان کرده که عاشقش شده و به دختره گفته دوستت دارم ...
بعد خب دروغ هم نگفته طفلک ...
واقعاً توو یه مرحله ای از ته دل و دیوانه وار دوستش داشته ...
یه وقتایی هم ممکنه به خودش اومده باشه و چشمش باز شده و دیده که طرف توو زرد درومده ...
اما خب از اونجایی که آدمیزاد وقتی یه کار اشتباهی میکنه خیلی سخته که بخواد بهش اعتراف کنه و عقب بکشه این میشه که لجبازیش گل میکنه و نمیتونه به طرف و خودش راست بگه و بی رودربایستی بگه که بابا تو با این وضعیتت خیلی ناجوری و به درد هم نمیخوریم!
در یک کلام نخواسته واقعیت رو ببینه و یا دیده و کاری نکرده و خواسته همونجوری ادامه بده ...
بعدش هم که وقتی با مخالفت همه روبرو شده و حتی دوستای دختره میگن دختره دیونه س ... لج کرده و سرشو کوبیده به دیوار که الا و بلّا و للّا من همین تحفه ی جهنم رو میخوام ...
بعد از چند سال که به هم عادت کردن و بچه های قد و نیم قد ردیف شدن ...
تازه گرمی ِ کله ی آقا خوابیده و فهمیده ایشون اوشونی نیست که قرار بوده باشه ...
(روو حساب ِ کتاب عادت میکنیم زویا پیرزاد اینا!)
آره خلاصه
حالا خانم اومده به آقاهه میگه تو دروغگوی پست فطرت زندگی منو خراب کردی!
بابا خب آدم نبودی دیگه!! فاحشه بودن که شاخ و دم نداره
وقتی چهار تا زندگی رو خراب کردی و حتی زنهای مردم هم به خونت تشنه ن که مردشون رو کشیدی طرف خودت و اون مردا هم اونقدر شل و ول بودن که خامت شدن و فریب ِخودت و صدات رو خوردن ...
دیگه چی داری برای دفاع ؟
حالا از همه اینا گذشته ...
این مرتیکه ی احمقم نمیدونم چرا طلاقش نمیده و این وصله ی ناجور رو همینطوری دورادور نگه داشته و هر سه ماه هم من بیچاره رو مأمور واریز کردن نفقه ی خانم میکنه ... (توضیح ِ اینکه چرا من هر سه ماه میرم دادگاه خانواده!)
بابا خب دندونی که لقه آدم میکنه و میندازه دور دیگه ...
خره ... نوفهمه
پ.ن:
خب من آرشیو رو یه نگاهی انداختم
دیدم از همه چی توو این وبلاگ گفتم غیر از مطالب خاله زنک بازی!
بعد این فقط تست بود و خودم که خوشم نیومد ... به هر حال چاشنی کار خونه کردنه انگار.
آقا چه حوصله ای دارن این خانم ها ... خودم حوصله م سر رفت!
فعلاً