با اون موهای فرفری چرب و ادکلن تندش کنارم نشسته و آی پادش رو گرفته دستش و داره آهنگ گوش میده و با ریتمش ضرب پنجه ی پاش رو تنظیم میکنه و توو حال خودشه...
منم فقط صدای تیس تیس و خش خش رو از پشت هدفونش میشنوم و بی حوصله میشم
طبق معمول و مثل بقیه ی وقتایی که سوار اتوبوسم کم کم خوابم میگیره که یه چیزی بین من و اون شروع میکنه لرزیدن
موبایل ِ اونه
خیلی آروم و از روی بی میلی آیپادش رو میذاره توو جیب پیرهنش و یه کم تقلا میکنه تا بتونه گوشیش رو از جیب تنگ شلوار جینش در بیاره
از این گوشی های سفید نارنجی سونی اریکسون که خیلی بدم میاد و وقتی میبینم یاد حماقتام میوفتم ... (!w800 I mean)
اونم که انگار بخواد لج منو در بیاره یجوری گرفته طرفم که تقریبا صفحه ش روبروی چشممه و یه اسمی رووشه که نمیتونم بخونمش ولی می بینم که هنوز در حال زنگ زدنه ...
نگاه پسرک میکنم که خیره شده به شماره ... ابروهاش رو توو هم میکشه و اخم میکنه ...
انگشت وسطش رو خیلی محکم به گوشیش نشون میده و زیر لب با یه لهجه ی غلیظ میگه فاک ...
بعد با دست دیگه ش ریجکت رو میزنه و گوشیش رو خاموش میکنه و دوباره با زحمت میذاره توو جیبش و آیپادش رو درمیاره و میزنه آهنگ بعدی...
انگار که چیزی از عصبانیتش کم کنه؛ صداش رو اونقدر بلند میکنه که دیگه منم از پشت هدفون میشنوم ...
بیژن مرتضویه و اون آهنگ خز و خیله (!) تو از کجا شکفتی ... تو از کجای قصه ...
ایستگاه بعدی پیاده میشم و اتوبوس آکاردئونی ِ بازسازی شده میره تا به ایستگاههای بعدی برسه
بیست دقیقه ای پیاده روی تا دانشگاه و اونقدر پیاده رو هست که بتونم فکر کنم چقدر بعضی رفتارا و زندگی آدما شبیه همدیگه س
چقدر آدما هر روز اونور خط ریجکت میشن و چقدر آدما اینور خط برا خودشون دلیل دارن ...
دلیلای منطقی و ناحق یا برحق و غیر منطقی ... یا احساسی و ناحق و ...
زندگی برای اینا ... یا اونا ... یا من ... برای هر کدوم شاید یه معنی داشته باشه که با بقیه فرق کنه
ولی رفتارامون چقدر بعضی وقتا شبیه هم میشه ...
تقریبا رسیدم به دانشگاه ...
از دور یه حجله می بینم دم در و پارچه نوشته های مشکی و صدای قرآن و سینی خرما و چندتا از بچه ها که پیرهن مشکی پوشیدن و دم در وایسادن ...
سجاد چاوشانی با خواهرش وقتی داشتن از کرج بر میگشتن میخورن به ریل گارد اتوبان و جفتشون میرن ...
شاید اون لحظه که عکسشو می بینم برام این جالبه که فقط موهای فرفری چرب و آیپادش یادم میاد و ادکن تند و لبخندش ...
با دوستاش دست میدم و بهشون تسلیت میگم و میرم سر کلاس ...
صدای دعوای یه خانم و آقایی از پنجره ی یکی از واحدای مجتمع روبروی دانشگاه بلنده و بدجوری دارن به هم فحش میدن ...