Info
نوشته های قبلی
1-تماشاگه ...
2-نی نی!
3-مو فرفری
روز جهانی زن و باتوم!

خارجی - روز -  چهار راه ولیعصر (عج) -  پارک دانشجو

هشت مارس، روزجهانی زن، مثل هر سال عده ای از خانمها و آقایون میان اینجا تا بگن حقوق زن و خود زن رو نباید پایمال کرد و نادیده گرفت و خواهان برابری هستن

اما امسال منم بودم و فقط اینجوری نبود که اخبارش رو از توو وبلاگ پرستو بخونم یا تریبون فمنیستی و زنان و ..

بذار از اول بگم که در اصل برای خریدن یه کابل رابط رفته بودم بازار کامپیوتر ...
بعد موقع برگشتن دیدم شلوغه و یادم افتاد که امروز قرار گذاشته بودن
شروع کردن به سرود دسته جمعی خوندن ...
نیروی انتظامی از قبل آماده باش بود ... اما یهو دستور رسید ...

یگان امداد و تیپ یک موسی بن جعفر که اومد و آقای حفاظت ولی امر داشت سر بیسیمش داد میزد و وقتی شوکر و باتوم برقی و تونفاها رو دیدم فهمیدم قضیه باید زیادی جدی باشه و سعی کردم هر جوری هست نفهمم چه خبره و زود برم دانشگاه که کلاسم دیر شده بود ...
دوربین هم جرات نکردم در بیارم
یعنی گفتم هر چی هم آدم کتک خورش ملس باشه بالاخره آمار کتک خوری هم حدی داره  و تازه دوربینه رو هم که از سر راه نیاوردیم
اما زهی خیال باطل ...

سردار خیال میکرد داره نقش حضرت علی رو بازی میکنه و ما هم لابد سوار شتر جنگ جمل بودیم و خانم سیمین بهبهانی هم حتماً مادر این فتنه بودن که رحمی بهشون نشد ...

نیروی انتظامی ... تشکر تشکر!

بدون هیچ مقاومتی رسماً در رفتم و متفرق شدم و ترجیح دادم دور باشم از مهلکه!
توو ایستگاه منتظر اتوبوس وایسادم و تماشا میکردم که چجوری مردم میخندن به کتک خوردن بقیه ...
یهو دیدم خودم انگار وسط معرکه ام و محشر به پا شده

باید تشکر کرد
همیشه جای شکرش باقیه
جناب سر هنگ اول زد بعد گفت متفرق شین ...
گفتم اینجا ایستگاه اتوبوسه ...
گفت اتوبوس تعطیله ...
اتوبوس اومد و سوار شدم و دوربین رو دراوردم ...
مردم گفتن آقا بگیر ... پسرک گفت آقا گزارشگری؟
اون یکی گفت اطلاعاتی هستی؟ راننده گفت نه بابا ... اطلاعاتیا که سوار اتوبوس نمیشن
اون یکی گفت آقا اون موقع که داشت دخترای مردمو میزد این دوربینت کجا بود؟
اون یکی گفت آقا چه خبر شده؟
یکی دیگه جوابشو داد ... روز زن بوده ... این (...) ها اومده بودن بگن چرا زن باید روسری سرش کنه و میخوان مثل مردا باشن
یه حاج آقایی گفت از این بیشتر؟ یه بارکی اینم نپوشن ...

ولی لااقل بابت اون باتومی که جناب سرهنگ شخصا به پام زد و الان کبود شده (دورش زرد و وسطش بنفشه و از دید زیبایی شناسی خدایی خیلی خوشگله!)
یا کالاسکه ی نوزادی که توو اون شلوغی و خرتوخری برگشت و نوزادش افتاد و مادرش هم کنار خودش خورد زمین
یا صورت شکافته شده ی دختری که فقط جرمش داد زدن سر پلیس بود و متفرق نشدن و با سپر زده بودن توو صورتش
یا حتی دماغ شکسته ی اون آقای مو بور خوش تیپ کراواتی ... یخورده کاش این مردم انصاف داشتن و میدیدن

فکرا همینجوری میچرخیدن توو سرم
به اون بچه فکر میکردم که از توو کالاسکه ش افتاد و دو قدم باهام فاصله داشت و هیچکاری نتونستم بکنم براش و نمیدونم چی شد ...
به اینکه تا وقتی طرز فکر اینه ... باید یه نیروی انتظامی اینجوری هم باشه
باید یه حق توحشی هم به دیپلماتهایی که به ایران میان بدن

میدونی چیه جناب آقای عباسی تئوریسین دکترینال امنیت ملی...
امروز تمام چیزایی که توو این چند ساله ی سربازیم از کثافتکاریای برادرای جنابعالی توو اطلاعات و سپاه دیدم همه رفت یه طرف و آدمای بی دفاعی که امروز لت و پار شدن هم یه طرف
یه چیزی هم هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه
اون کالسکه ای که چپ شد و بچه ی کوچیک تووش با صورت افتاد روو آسفالت چهار راه کالج
(اینم جریانش مثل کوی دانشگاه بود و قضیه ی براندازی؟!)

امروز نتیجه گرفتم که آنگولاساکسونی که تو میخوای منقرضش کنی وحشی نیست ...
ببخشید ولی شماهایی که دم از اسلام میزنین و حتی الفش رو هم نفهمیدین چیه وحشی هستین
آره حاجی ... تو به هابرماس میگی بره توبه کنه و کسی جرات نداره به تو بگه که چند سال دیگه نهایتاً از عمرت مونده و داری فرم عملیات استشهادی پخش میکنی بین مردم ...
اعصابم خورد شده و ریخته پایین که دارم اینا رو میگم ...

دیشب بود گفتم داره حالم از این مملکت مسخره به هم میخوره ...

امشب میگم کاش همه بذارن برن و اینجا بمونه برای شما که به خودتون لااقل خدمت کنین ...
آره خب ... درسته که دومین باره الکی باتوم خوردم ... حتی الکی تر از دفعه ی اول که روو موتور بودم و پلیس ایست داد و فکر کردیم با ما نیست و بعد یه سوزش و درد وحشتناک پخش شد پشتم ...
حتی اوندفعه هم که توو پادگان یارو سردار غول بیابونی خیز داده بود و مثل آدمیزاد توو خاک دراز کشیده بودم و همه اصول رو رعایت کرده بودم و اومد روو کمرم رژه رفت اینقدر داغون نشدم و همه ی وحشی بازیا و بد رفتاریا و خالی کردن عقده هایی که این چند ساله دیدم هم دیگه برام مهم نیست

راستشو بگم ... چیزایی که امروز دیدم باعث شد امیدم تقریبا نا امید بشه از اینکه یه روزی افتخار کنم و بگم ایرانی ام

شب موقع برگشتن از دانشگاه، همه ی صحنه هایی که دیدم و نتونستم عکس بگیرم توو ذهنم داشت میچرخید که مامان زنگ زد
گفت اگه داری میای خونه یه کیک بگیر
سعی کردم طبیعی باشم ... میگم چه خبره؟
میگه هم روز زنه، هم تولد امام موسی کاظم! یکی هم اینجا هوس کیک کرده ...

کیک رو میگیرم و پیش خودم فکر میکنم خانم شیرینی فروش فکر میکنه این پسره برا چی هفته ای یدونه کیک میخره؟
بعد یاد نوشته ی روی ماشینای حمل گلادیاتورا میوفتم ... تیپ یک موسی بن جعفر (ع) ... قیافه ی سربازایی که مردم رو میزدن هم خود به خود میاد جلو چشمم
همه بچه های شهرستان و به دور از تمدن نگه داشته شده ... با صورتای آفتاب سوخته و دستای کارکرده و پهن و زجر کشیده ...

هیچ حالم خوب نیست ...
دلم میخواد برم یه چند سالی توو کوه زندگی کنم و ریشه ی درخت بخورم ...

سوال اساسی: این چه نظامی است که ارکانش به همین راحتی و سادگی به خطر می افتد یا لااقل احساس خطر میکند و واکنش سریع نشان می دهد؟ آن هم علیه مردمانش ...

-----
مرتبط: کسوف ...

--------------
پ.ن: متن بالا رو الان دوباره خوندم ... نمیدونم چرا اینجوری شده لحنش ...
شاید به خاطر اینه که ... از بس بد گذشت.


نوشته جناب Lord در تاریخ: March 8, 2006 8:38 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/817


نظرها:
1-

راستش شايد كتك خوردن باعث بشه ياد بگيرند چجوري شرايط رو بسنجند


نوشته جناب امیر حسین در تاریخ March 9, 2006 10:33 AM

2-

پس شما هم باتوم نوش جان کردین
حالا فک کن اگه زن بودی و برای حق مسلم خودت اونجا اومده بودی چه حالی می شدی...


نوشته جناب مانا در تاریخ March 9, 2006 2:25 PM

3-

آخ . منو ياد يه روز تلخ انداخت .


نوشته جناب غزال در تاریخ March 9, 2006 7:45 PM

4-

خوب من هم خیلی وقت ها احساس خوبی از ایرانی بودنم ندارم،ولی تا یاد شکوه و عظمت تخت جمشیدمون می افتم بعنوان یک ایرانی به خودم می بالم،هرچند که ایران فعلی کجا و ...
کاش حالا هم مثل گذشته یکم مسمرثمر بودیم،اصلا خوش به حال آدمای اون دوره.


نوشته جناب روشنک در تاریخ March 9, 2006 8:09 PM

5-

حالا حالت خوبه؟
تو که جودو کاری چرا کتک می خوری؟؟!!


نوشته جناب SaRa در تاریخ March 10, 2006 2:10 AM

6-

حقت بود میخواستی نری به درک


نوشته جناب ghj در تاریخ January 26, 2007 3:34 PM


نظر شما